زندگینامة‌ تروتسکی‌، نوشتة‌ آیزاک‌ دویچر، همانقدر که‌ گسترده‌ دامن‌ است‌ از نظر افق‌ هنری‌ و تعهد فکری‌ نیز پهناور است‌ و باز ما را به‌ این‌ پرسش‌ وامی‌دارد که‌ چرا تروتسکی‌ سقوط‌ کرد؟ چه‌ سبب‌ شد که‌ چنین‌ استاد بی‌همتای‌ تاکتیک‌ در انقلاب‌ بلشویکی‌ ـ مردی‌ همپایه‌ و گاهی‌ برتر از لنین‌ در پیش‌بینی‌ و چاره‌گری‌های‌ درخشان‌ ـ به‌ خاک‌ سیاه‌ بنشیند؟

 علت‌های‌ این‌ امر پیچیده‌ است‌ و از زمان‌ پیروزی‌ آب‌ می‌خورد. تروتسکی‌ در دسامبر ۱۹۱۹ در اوج‌ کامیابی‌ سیاسی‌ و نظامی‌ بود. در سراسر دایره‌ای‌ به‌ طول‌ هشت‌ هزار کیلومتر، ارتشهای‌ سفید درهم‌ کوبیده‌ و واپس‌ رانده‌ شده‌ بودند. یودنیچ‌ ۱  و تانکهای‌ انگلیسی‌ او پشت‌ دروازه‌های‌ پتروگراد ۲  مانده‌ بودند و یارای‌ پیش‌ رفتن‌ نداشتند. در جبهة‌ جنوب‌، گاردهای‌ سفید، بی‌نظم‌ و بهم‌ ریخته‌، از کی‌یف‌ و پولتاوا عقب‌ می‌نشستند. در سیبریه‌، خیال‌ خامی‌ که‌ دریاسالار کولچاک‌ ۳  دربارة‌ روسیه‌ای‌ ضدشوروی‌ در سر پخته‌ بود به‌ پایان‌ مرگبار خود نزدیک‌ می‌شد. در هفتمین‌ کنگرة‌ شوراها، تروتسکی‌ که‌ تازه‌ به‌ دریافت‌ مدال‌ پرچم‌ سرخ‌ نائل‌ آمده‌ بود، به‌ نظر می‌رسید تجسم‌ همة‌ ابتکارها و دلاوریها و امیدهای‌ بی‌امانی‌ است‌ که‌ پیروزی‌ را ممکن‌ کرده‌اند. نام‌ او در سراسر جهان‌ سمر شده‌ بود.

 اما تنها چهار سال‌ بعد، تروتسکی‌ از کمیساریا  ] یا وزارت‌ [  جنگ‌ کنار رفت‌ و روز ۱۶ ژانویه‌ ۱۹۲۸ مردی‌ بود که‌ قدرت‌ از او سلب‌ شده‌ بود و رهسپار تبعید در آسیای‌ میانه‌ بود. استالین‌ چگونه‌ توانست‌ گربه‌وش‌، با سماجت‌ و سرسختی‌، از پستوی‌ تاریک‌ بوروکراسی‌ حزب‌ بیرون‌ بخزد و بزرگترین‌ رقیب‌ بالقوة‌ خویش‌ را منزوی‌ کند و بر او چیره‌ شود؟

 فراز و نشیب‌ تراژدی‌ از همین‌ جا هویداست‌. تروتسکی‌ درست‌ در لحظة‌ پیروزی‌ لغزید. مردی‌ که‌ به‌ هواخواهی‌ دموکراسی‌ پرولتاریا به‌ معنای‌ کامل‌ کلمه‌ و در دفاع‌ از حق‌ کارگر و کشاورز برای‌ بیان‌ و ساماندهی‌ نظریاتشان‌ در جریان‌ مباحثه‌ای‌ انقلابی‌ و مستمر حجت‌ انگیخته‌ و جنگیده‌ بود، اکنون‌ از کنترل‌ تام‌ حزبی‌ در تئوری‌ و عمل‌ طرفداری‌ می‌کرد. حزب‌ به‌ طرزی‌ بی‌مانند در قالب‌ بینش‌ اصیل‌ تاریخی‌ شکل‌ گرفته‌ و وجود آن‌ با پیروزی‌ تضمین‌ شده‌ بود و می‌بایست‌ صدای‌ جامعه‌ و مجری‌ ارادة‌ آن‌ باشد. هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌ جمع‌ ویرانیها را در نظر مجسم‌ کند، اما تروتسکی‌ به‌ شدت‌ به‌ پریشانی‌ وهرج‌ و مرج‌ بازمانده‌ از انقلاب‌ و جنگ‌ داخلی‌ توجه‌ داشت‌ و با الهام‌ از کامیابی‌ خویش‌ در شکل‌ دادن‌ به‌ ارتش‌ سرخ‌ و رهبری‌ آن‌، در دسامبر ۱۹۱۹ پیشنهاد کرد که‌ روش‌ بسیج‌ نظامی‌ با تغییرات‌ لازم‌ در مورد بسیج‌ نیروی‌ کار غیرنظامی‌ نیز بکار رود (یعنی‌ همان‌ فکری‌ که‌ سن‌ ژوست‌ ۴  در انقلاب‌ کبیر فرانسه‌ در آن‌ امعان‌ نظر کرده‌ بود). در زمستان‌ ۱۹۲۰ـ۲۱ که‌ لنین‌ آن‌ را دورة‌ «تب‌» و «بیماری‌ مهلک‌» حزب‌ نامیده‌ است‌، تروتسکی‌ در رأس‌ گروهی‌ قرار گرفت‌ که‌ می‌گفت‌ اتحادیه‌ها باید از استقلال‌ محروم‌ و در بافت‌ دولت‌ جذب‌ شوند. او به‌ کسانی‌ که‌ معتقد بودند «از اصول‌ دموکراسی‌ بت‌ تراشیده‌اند» زخم‌ زبان‌ می‌زد و می‌گفت‌ «حزب‌ چاره‌ای‌ ندارد جز اینکه‌ درنگها و دودلیها را در حال‌ و هوای‌ خودانگیختة‌ توده‌ها نادیده‌ بگیرد و از تردیدهای‌ موقت‌ حتی‌ در طبقة‌ کارگر چشم‌ بپوشد و دیکتاتوری‌ خود را حفظ‌ کند.»

 قیام‌ کرونشتات‌ ۵  نخستین‌ فصل‌ داستان‌ دراز و هولناک‌ جنگ‌ تن‌ به‌ تن‌ میان‌ انقلاب‌ شوروی‌ و گذشتة‌ آنارشیستی‌ یا رادیکال‌ آن‌ بود. پس‌ از فرونشاندن‌ آن‌ قیام‌، نیروهای‌ سرکوبگر از برابر تروتسکی‌ رژه‌ رفتند و او قلع‌ و قمع‌ همان‌ ملوانانی‌ را که‌ خود در جنگ‌ داخلی‌ رهبری‌ کرده‌ و در ۱۹۱۷ به‌ شورش‌ برانگیخته‌ بود، فتحی‌ واجب‌ معرفی‌ کرد و مورد ستایش‌ قرار داد. بازی‌ چرخ‌ در این‌ قضیه‌، عمیق‌ و انتحاری‌ بود. تروتسکی‌ نخست‌ اعلام‌ داشته‌ بود که‌ حزب‌ باید جانشین‌ ارادة‌ جامعه‌ شود و باید صورت‌ مجسم‌ و ابزار تک‌ بُنی‌ ۶  اجرای‌ ارادة‌ اجتماعی‌ باشد. سپس‌ پیش‌بینی‌ کرد که‌ روزی‌ کمیتة‌ مرکزی‌ جای‌ کل‌ حزب‌ را خواهد گرفت‌ و سرانجام‌ و بناچار یک‌ دیکتاتور به‌ تنهایی‌ همة‌ وظایف‌ تصمیم‌گیری‌ کمیتة‌ مرکزی‌ را در شخص‌ خود جمع‌ خواهد کرد. با اینهمه‌، او درست‌ مانند شخصیتی‌ در تراژدیهای‌ یونان‌ باستان‌، از هر گونه‌ کاری‌ برای‌ عقیم‌ گذاشتن‌ خطری‌ که‌ خود در آینده‌ می‌دید، خودداری‌ می‌کرد. نهان‌بینی‌ و سیاست‌گذاری‌ چنان‌ از یکدیگر فاصله‌ گرفتند که‌ گویی‌ سرنوشت‌ محتوم‌، به‌ صورت‌ سیر برگشت‌ناپذیر تاریخ‌، او را افسون‌ کرده‌ است‌. تروتسکی‌ همان‌ طور لغزان‌ و افتان‌ به‌ سیر شاهوار خود ادامه‌ داد. انسان‌ به‌ یاد اتئوکلس‌ ۷  می‌افتد که‌ در نمایشنامة‌  مخالفان‌ هفتگانة‌ تبس‌ ۸  با چشم‌ باز به‌ سوی‌ دروازة‌ مرگ‌ می‌رود و از پذیرفتن‌ لابه‌های‌ گروه‌ همخوانان‌ سر باز می‌زند که‌ به‌ او التماس‌ می‌کنند طفره‌ برود یا به‌ خود آزادی‌ عمل‌ بدهد و می‌گوید:

 دیگر از این‌ گذشته‌ که‌ خدایان‌ غم‌ ما را بخورند،

 نزد ایشان‌ مرگ‌ ما ستوده‌ترین‌ قربانهاست‌،

 پس‌ چرا با سرنوشت‌ از در مداهنه‌ درآییم‌ باشد که‌ کار امروز را به‌ فردا بیفکنیم‌.

 

 بحران‌ دورة‌ فترت‌ ۱۹۲۳ـ۲۴، حد تنهایی‌ تروتسکی‌ را معین‌ کرد. در اینجا مراجعه‌ به‌ تحقیق‌ یی‌. اچ‌. کار ۹  دربارة‌ تاریخ‌ داخلی‌ روسیه‌ شوروی‌ و حزب‌ ضروری‌ است‌. خرابی‌ وضع‌ اقتصاد شوروی‌ و نیازهای‌ متعارض‌ صنعت‌ و کشاورزی‌، اختلاف‌های‌ شدید برانگیخته‌ بود. ولی‌ تروتسکی‌ پیشتر نگرشی‌ منفی‌ نسبت‌ به‌ اتحادیه‌های‌ کارگری‌ اتخاذ کرده‌ بود و، از این‌ رو، اکنون‌ نمی‌توانست‌ در مقام‌ رهبر طبیعی‌ «جبهة‌ سنتی‌ مخالف‌» قرار گیرد (نظیر جبهه‌ای‌ که‌ دهها سال‌ بعد در نتیجة‌ بی‌کفایتیها و وحشیگریهای‌ حکومت‌ استالینیستی‌ پدید آمد). هر چه‌ زمان‌ بیشتر می‌گذشت‌، تروتسکی‌ در اقدامات‌ خویش‌ تنهاتر و ناشکیباتر می‌شد. شاهد آشکار این‌ امر، اختلاف‌ عقیده‌ای‌ بود که‌ در مسکو بوجود آمد. در این‌ خصوص‌ که‌ حزب‌ کمونیست‌ آلمان‌ چه‌ راهی‌ باید در پیش‌ بگیرد.  کار می‌نویسد از نظر تروتسکی‌ «سرنوشت‌ انقلاب‌ روسیه‌ از سرنوشت‌ انقلاب‌ آلمان‌ جدایی‌ناپذیر بود. این‌ موضوع‌ نزد او اعتقادی‌ نه‌ تنها عقلی‌، بلکه‌ عاطفی‌ بود.» در اوت‌ ۱۹۲۳ تروتسکی‌ یقین‌ داشت‌ که‌ ساعت‌ موعود فرارسیده‌ است‌ و انقلاب‌ پرولتاریا در میهن‌ مارکس‌ در آستانة‌ وقوع‌ است‌. کوتاهی‌ حزب‌ کمونیست‌ آلمان‌ در اکتبر آن‌ سال‌ و، چند روز بعد، کودتای‌ برق‌آسا ولی‌ نافرجام‌ هیتلر در مونیخ‌، موضع‌ عاطفی‌ و تاکتیکی‌ تروتسکی‌ را باز هم‌ ضعیف‌تر کرد و استالین‌ که‌ بی‌اعتنایی‌ ظاهری‌اش‌ به‌ مسألة‌ آلمان‌ ثمرة‌ آمیزه‌ای‌ از نادانی‌ و حیله‌گری‌ غریزی‌ بود، کم‌ کم‌ در اتحاد سه‌گانة‌ کامنیف‌ ـ زینوویف‌ ـ استالین‌، در مقام‌ اول‌ قرار گرفت‌.

 از این‌ گذشته‌، شک‌ نیست‌ که‌ بیماری‌ و مرگ‌ لنین‌ تعادل‌ وضع‌ تروتسکی‌ را برهم‌ زد و او را به‌ طرز غریبی‌ آسیب‌پذیر کرد. تنها یکی‌ از رمان‌ نویسان‌ بزرگ‌ قادر به‌ تصور رابطه‌ای‌ مانند روابط‌ پیچیده‌ و حیاتی‌ این‌ دو چهرة‌ بنیادی‌ انقلاب‌ روسیه‌ است‌. مناسبات‌ لنین‌ و تروتسکی‌ با مجادله‌ و معارضه‌ آغاز شده‌ بود. در ۱۹۰۴، تروتسکی‌ پیش‌ از بهم‌ زدن‌ با منشویکها، لنین‌ را مردی‌ «دیوآسا» و «هرزه‌» و روبسپیری‌ ۱۰  روسی‌ نامیده‌ بود که‌ می‌خواهد میان‌ حزب‌ خویش‌ و بقیة‌ دنیا خطی‌ از خون‌ بکشد. (این‌ پرسش‌ پیش‌ می‌آید که‌ آیا تروتسکی‌ از همان‌ ایام‌ خویشتن‌ را در نقش‌ دانتون‌ ۱۱  می‌دید؟) در ۱۹۱۵، آن‌ دو دوباره‌ بر سر برنامة‌ تیمروالد ۱۲  با یکدیگر از در مخالفت‌ درآمدند، و در ۱۹۱۷، هنگامی‌ که‌ لنین‌ از او و یارانش‌ درخواست‌ کرد که‌ به‌ بلشویکها بپیوندند، تروتسکی‌ از اینکه‌ فوراً پاسخ‌ مثبت‌ دهد خودداری‌ کرد. رشتة‌ اتحاد فقط‌ به‌ واسطة‌ نیازها و پیروزی‌  ] انقلاب‌ [ اکتبر میان‌ آن‌ دو استوار شد. دویچر از «اختلاف‌ این‌ دو تهمتن‌ با یکدیگر از لحاظ‌ خلق‌ و عادت‌» گفت‌ و گو می‌کند. نقشی‌ که‌ در آیینة‌ خیال‌ از این‌ دو مرتسم‌ می‌شود این‌ است‌ که‌ یکی‌ صخره‌ و دیگری‌ گدازة‌ آتشفشان‌ بوده‌ است‌.

 ولی‌ در شش‌ سالی‌ که‌ این‌ دو با یکدیگر همکاری‌ داشتند ـ شش‌ سالی‌ که‌ چهرة‌ قرن‌ و بخش‌ بزرگی‌ از جهان‌ را دگرگون‌ ساخت‌ ـ هر یک‌ نسبت‌ به‌ دیگری‌ احترامی‌ عمیق‌ پیدا کرد. دویچر یادآور می‌شود که‌ لنین‌ «حتی‌ یک‌ بار به‌ مناقشات‌ سابقشان‌ اشاره‌ نکرد، جز اینکه‌ به‌ طور خصوصی‌ گفت‌ که‌ از بعضی‌ جهات‌ حق‌ با تروتسکی‌ بوده‌ است‌، و در وصیت‌نامة‌ خویش‌ به‌ حزب‌ هشدار داد که‌ نباید گذشتة‌ غیربلشویکی‌ تروتسکی‌ را به‌ رخ‌ او بکشند.» در آن‌ سند مشهور لنین‌ تذکر داد که‌ گرچه‌ تروتسکی‌ نابغه‌ای‌ است‌ که‌ بیش‌ از حد به‌ نبوغ‌ خویش‌ تکیه‌ می‌کند، ولی‌ «بدون‌ شک‌ تواناترین‌ شخص‌ در کمیته‌ مرکزی‌ فعلی‌ است‌.»

 تروتسکی‌ به‌ برتری‌ مقام‌ و درایت‌ سیاسی‌ هوشربای‌ لنین‌ اذعان‌ داشت‌. از استقلال‌ خویش‌ دست‌ برنمی‌داشت‌ اما پیدا بود که‌ از حمله‌های‌ سابق‌ خویش‌ به‌ صداقت‌ و قدرت‌ رهبری‌ او سخت‌ پشیمان‌ است‌. تا هنگامی‌ که‌ زمام‌ رهبری‌ در دست‌ لنین‌ بود، تروتسکی‌ با بی‌باکی‌ خیره‌کننده‌ عمل‌ می‌کرد و خودانگیخته‌ از توان‌ تاکتیکی‌ خویش‌ بهره‌ می‌برد. لنین‌ مانند ستونی‌ بود که‌ تروتسکی‌ احساس‌ می‌کرد بر مدار آن‌ می‌تواند بدون‌ هراس‌ از ایجاد لطمه‌های‌ سیاسی‌، آزادمنشی‌ و حرمت‌شکنی‌ فطری‌ خویش‌ را به‌ منصة‌ ظهور برساند. تا زمانی‌ که‌ هنوز لنین‌ بود که‌ گوش‌ بدهد و داوری‌ کند، احساس‌ تروتسکی‌ این‌ بود که‌ از آسیب‌ دسیسه‌بازیهای‌ سرطان‌وار حزبی‌ و تلافی‌جوییهای‌ سردمداران‌ محافظه‌کار حزب‌ مصون‌ است‌. دوری‌ و بیگانگی‌ او از کادرهای‌ حزبی‌ در برابر استحکام‌ بالقوة‌ اتحاد لنین‌ ـ تروتسکی‌، هیچ‌ می‌نمود.

 پس‌ از مرگ‌ لنین‌، تروتسکی‌ تشخیص‌ سیاسی‌ غریزی‌ و روح‌ سبکسار طعن‌ و تعریض‌ و نیرنگبازی‌ را از دست‌ داد. آدمی‌ از خود می‌پرسد که‌ آیا خودداری‌ او از بهره‌جویی‌ از حیثیت‌ و اعتبار شخصی‌ لنین‌ در پیکار با استالین‌ و پرهیز وی‌ از دست‌ بردن‌ به‌ حربة‌ نیرومند وصیت‌نامة‌ رهبر انقلاب‌ اکتبر و هشدارهای‌ او نسبت‌ به‌ سوءاستفاده‌های‌ استالین‌ از قدرت‌ بوروکراسی‌ حزبی‌، نشانة‌ نوعی‌ احساس‌ گنهکاری‌ عمیق‌ نبوده‌ است‌؟ مانند این‌ بود که‌ تروتسکی‌ هرگز خویشتن‌ را از بابت‌ حمله‌های‌ سابق‌ خود به‌ لنین‌ نبخشیده‌ است‌؛ مثل‌ این‌ بود که‌ شاید ناخودآگاه‌ احساس‌ می‌کرده‌ که‌ حق‌ ندارد با تکیه‌ بر سوابق‌ همکاری‌ خویش‌ با لنین‌ به‌ جنگ‌ کهنه‌ بلشویکهایی‌ برود که‌ به‌ او به‌ چشم‌ فرصت‌طلبی‌ تازه‌وارد می‌نگریستند. سرنوشت‌سازتر از همه‌ اینکه‌ تروتسکی‌ هنگام‌ تشییع‌ جنازة‌ لنین‌ در مسکو نبود (هر چند این‌ امکان‌ هست‌ که‌ استالین‌ در این‌ گیرودار دست‌ داشته‌ است‌). درست‌ در چنین‌ موقعی‌ و به‌ چنین‌ مناسبتی‌ نخستین‌ ندای‌ شوم‌ شخصیت‌ پرستی‌ از سوی‌ استالین‌ در بزرگداشت‌ رهبر بلند شد.

 دویچر اوضاع‌ را اینگونه‌ جمع‌ بندی‌ می‌کند:

 «شرایطی‌ که‌ عاقبت‌ به‌ شکست‌ تروتسکی‌ انجامید آهسته‌ آهسته‌ و بی‌رحمانه‌ ابعادی‌ بزرگتر پیدا می‌کرد. او فرصت‌ بهم‌ریختن‌ اتحاد سه‌گانه‌ و بی‌اعتبار کردن‌ استالین‌ را از دست‌ داد. متحدان‌ خویش‌ را مأیوس‌ کرد. نتوانست‌ مصمم‌ و محکم‌ چنانکه‌ لنین‌ از او انتظار برده‌ بود، سخن‌ از زبان‌ او بگوید. از اینکه‌ در حضور جمیع‌ اعضای‌ حزب‌ به‌ حمایت‌ از گرجیها و اوکرائینیهایی‌ برخیزد که‌ پیشتر از آنان‌ در دفتر سیاسی‌ پشتیبانی‌ کرده‌ بود، قصور ورزید. وقتی‌ عده‌ای‌ از اعضای‌ عادی‌ در جلسه‌ فریاد کشیدند و خواستار دموکراسی‌ درون‌ حزبی‌ شدند، او سکوت‌ کرد. در عوض‌ به‌ شرح‌ و بیان‌ اندیشه‌های‌ اقتصادیی‌ پرداخت‌ که‌ شنوندگانش‌ اهمیت‌ و معنای‌ تاریخساز آنها را در آینده‌ درک‌ نمی‌کردند، ولی‌ دشمنانش‌ فوراً موفق‌ به‌ تحریف‌ آنها شدند و بدان‌ وسیله‌ به‌ کارگران‌ و کشاورزان‌ و بوروکراتها فهماندند که‌ تروتسکی‌ خیرخواه‌ آنان‌ نیست‌ و هر طبقه‌ و گروهی‌ در جامعه‌ باید از تصور اینکه‌ او ممکن‌ است‌ جای‌ لنین‌ را بگیرد، بر خود بلرزد.»

 علت‌ این‌ امروز و فردا کردنها چه‌ بود؟ چرا او نخواست‌ به‌ کل‌ حزب‌ متوسل‌ شود، یا به‌ ارتشی‌ که‌ خود آن‌ را بوجود آورده‌ بود، یا به‌ نهضت‌ بین‌المللی‌ کمونیسم‌ که‌ احتشام‌ و افتخار او نزد آن‌ همچنان‌ بی‌خدشه‌ بود؟ آیا، چنانکه‌ استالین‌ یک‌ بار به‌ کنایه‌ گفت‌، غرور تروتسکی‌ اجازة‌ جنگیدن‌ به‌ او نمی‌داد؟ احتمالاً علل‌ عمیق‌تری‌ وجود داشت‌. مارکسیسم‌ می‌تواند گسستگی‌ و تفریقی‌ بین‌ شخص‌ و هویت‌ فردی‌ او ایجاد کند. بسیار نظیر این‌ تجربه‌ نزد قهرمانان‌ تراژدی‌ در هنر درام‌. انقلابگر مارکسیست‌ مخیله‌ و قوة‌ واقع‌بینی‌ خویش‌ را به‌ سیر تاریخ‌ می‌سپارد و سپس‌ خود را عادت‌ می‌دهد که‌ وقتی‌ شخصاً می‌نگرد، به‌ حوزة‌ دید کوتاهتری‌ بسازد و کمتر به‌ آن‌ بها بدهد. منطق‌ و صحت‌ عاطفی‌ امور واقع‌ تاریخی‌ حتی‌ اگر مستلزم‌ نابودی‌ یا سرشکستگی‌ شخص‌ او باشد، بر آنچه‌ خودش‌ از عمق‌ وجود می‌خواهد، اولویت‌ پیدا می‌کند. به‌ فنای‌ محتوم‌ و قضای‌ دگرگون‌ نشدنی‌ رضا داده‌ می‌شود زیرا جزیی‌ از حقیقت‌ تاریخی‌ و حرکتی‌ به‌ جلو است‌ که‌ به‌ هستی‌ فرد معنا می‌دهد. این‌ همان‌ حالتی‌ است‌ که‌ در شعر  دردری‌ ، اثر ییتز ۱۳ ، در آن‌ شخصیتهای‌ والامقام‌ و خشک‌ دیده‌ می‌شود که‌ به‌ انتظار مرگ‌ نشسته‌اند:

 می‌دانستند که‌ هیچ‌ چیز را یارای‌ نجاتشان‌ نیست‌،

 و از این‌ رو، شطرنج‌ می‌باختند به‌ سان‌ سالها

 که‌ هر شبه‌ باخته‌ بودند و چشم‌ به‌ راه‌ ضربة‌ شمشیر بودند.

 من‌ هرگز نشنیدم‌ مرگی‌ اینچنین‌ بیرون‌ از دسترسِ

 دلهای‌ ساده‌، فرجامی‌ اینگونه‌ والا و چشم‌نواز.

 مرا که‌ از همه‌ چیز در راه‌ عشق‌ دست‌ شستم‌، چه‌ نیاز

 که‌ مانند پادشاهی‌ کهنسال‌ در قصه‌ها

 ستیزان‌ و سودازده‌ بمیرم‌؟ چه‌ نیاز

 به‌ آن‌ همه‌ جلوه‌پردازی‌ در آن‌ دم‌ که‌ دیده‌ فرو می‌بندم‌؟

 من‌ عاشق‌ صادق‌ بوده‌ام‌ و به‌ هیچ‌ کس‌ غدر نورزیده‌ام‌.

 مرا در واپسین‌ نفس‌ نه‌ به‌ آذرخش‌ نیاز و نه‌

 خشماگین‌ بر در قفس‌ کوبیدن‌.

 البته‌ دلیل‌ آشکارتر این‌ امر، گرفتار شدن‌ تروتسکی‌ در چنبر بیماری‌ جسمانی‌ و فرسودگی‌ اعصاب‌ بود که‌ او را در حساس‌ترین‌ لحظه‌ها از مسکو و از دسیسه‌های‌ روزانة‌ سازمانی‌ و زدوبندهای‌ فرقه‌ای‌ دور نگاه‌ داشت‌ که‌ استالین‌ در آن‌ استاد بود. تروتسکی‌ پس‌ از پیروزی‌، به‌ طرز غریبی‌ هم‌ خسته‌ بود و هم‌ خم‌ به‌ ابرو نمی‌آورد. اما وقتی‌ دوباره‌ به‌ اوج‌ عزم‌ و اراده‌ رسید، وقتی‌ پی‌ برد که‌ فقط‌ «ستیزان‌ و سودازده‌» قادر به‌ زندگی‌ است‌ و از «آذرخش‌ در واپسین‌ دم‌» گریزی‌ نیست‌ که‌ کار از کار گذشته‌ بود.

 این‌، بُن‌مایة‌ آخرین‌ و شاید بهترین‌ جلد زندگینامه‌ تروتسکی‌ به‌ قلم‌ دویچر زیر عنوان‌ پیامبر مطرود ۱۴  است‌. رویدادها در قالبی‌ شکل‌ می‌گیرند مانند نمایشنامه‌ای‌ که‌ موضوع‌ آن‌، سرگذشت‌ نیوبه‌ ۱۵  است‌. کمتر چیزی‌ در تاریخچة‌ سنگدلیهای‌ تودرتوی‌ استالین‌ به‌ پای‌ نابود کردن‌ فرزندان‌ و نوه‌های‌ تروتسکی‌ می‌رسد. دخترش‌، زینا ۱۶ ، که‌ از تابعیت‌ شوروی‌ محروم‌ شده‌ بود و نمی‌توانست‌ به‌ شوهر و فرزندان‌ خود بپیوندد، بی‌تاب‌ و بی‌قرار زیر فشار فروشکست‌ و در برلین‌ خودکشی‌ کرد، زیرا اگر نکرده‌ بود، یک‌ هفته‌ بعد به‌ چنگ‌ نازیها می‌افتاد. پسر بزرگتر تروتسکی‌، لئون‌ (یا لیووا) ۱۷ ، همدم‌ خستگی‌ناپذیر و پیک‌ و مبلّغ‌ و مدافع‌ پدر در دیار غربت‌ بود. تروتسکی‌ زحمتهای‌ فوق‌ تصور ـ و در آن‌ اوضاع‌ و احوال‌، هر روز بیهوده‌تر از روز پیش‌ ـ بر دوش‌ او می‌گذاشت‌ و غالباً با او بی‌شکیب‌ رفتار می‌کرد. اما لیووا در شهامت‌ و وفاداری‌ همچنان‌ راسخ‌ بود. بقایای‌ مغشوش‌ و پر دردسر نهضت‌ طرفداران‌ تروتسکی‌ در اروپای‌ غربی‌ را زنده‌ نگاه‌ داشت‌ و موفق‌ شد تا اندازه‌ای‌ به‌ رؤیای‌ لرزان‌ تشکیل‌ بین‌الملل‌  ] یا انترناسیونال‌ [  چهارم‌ جوهر و محتوا بدهد. در تمام‌ این‌ مدت‌، پلیس‌ مخفی‌ شوروی‌ لحظه‌ای‌ از تعقیب‌ و تلاش‌ برای‌ نابودی‌ او نمی‌آسود. سرانجام‌ لیووا دل‌ شکسته‌ و بی‌خواب‌ و کم‌غذا در فوریة‌ ۱۹۳۸ در پاریس‌ درگذشت‌. دویچر به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ است‌ که‌ «بسیاری‌ از قراین‌ و امارات‌» حکایت‌ از آن‌ داشت‌ که‌ او را کشته‌ بودند.

 سرگئی‌ ۱۸ ، پسر کوچکتر تروتسکی‌، سعی‌ می‌کرد از حوزة‌ شکوه‌ و افتخار معتقدات‌ و فراز و نشیب‌ زندگی‌ پدر نامدارش‌ دور بماند. ولی‌ فایده‌ نداشت‌. با وجود اینکه‌ تروتسکی‌ دست‌ به‌ دامان‌ افکار عمومی‌ جهانیان‌ شد، سرگئی‌ را به‌ یکی‌ از اردوگاههای‌ کار اجباری‌ در سیبریه‌ فرستادند و به‌ امید اینکه‌ از پدرش‌ ابراز انزجار کند، زیر شکنجه‌ قرار دادند. احتمال‌ می‌رود سرگئی‌ همان‌ جا در ۱۹۳۸ کشته‌ شده‌ باشد، گو اینکه‌ کسانی‌ مدعی‌ شده‌اند که‌ او را بعدها دیده‌اند. تروتسکی‌ می‌دانست‌ که‌ چنین‌ تقدیر شومی‌ به‌ علت‌ وجود او قسمت‌ فرزندانش‌ شده‌ است‌ و کاری‌ از دستش‌ برای‌ نجات‌ آنان‌ برنیامده‌ است‌، و دربارة‌ لیووا چنین‌ نوشت‌:

 «مادرش‌ که‌ از هر کس‌ دیگری‌ در دنیا به‌ او نزدیکتر بود و خود من‌ در آن‌ ساعات‌ وحشتناک‌ هنوز چهرة‌ او را با تمام‌ جزئیاتش‌ به‌ یاد می‌آوردیم‌ ؛ نمی‌توانیم‌ باور کنیم‌ که‌ او دیگر نیست‌ و اشک‌ می‌ریزیم‌ چون‌ باور نکردن‌ غیرممکن‌ است‌... من‌ و مادرت‌ هرگز تصور نمی‌کردیم‌، هرگز انتظار نداشتیم‌، که‌ تقدیر چنین‌ وظیفه‌ای‌ بر دوش‌ ما بگذارد... و ما ناچار شویم‌ سوگنامة‌ ترا بنویسیم‌.... افسوس‌ که‌ نتوانستیم‌ ترا نجات‌ دهیم‌.»

 چنانکه‌ اویدیوس‌ ۱۹  دربارة‌ نیوبه‌ نوشته‌ است‌:

 dumque rogal, pro qua rogal, occidit.

 (درست‌ در همان‌ حال‌ که‌ او دعا می‌کرد، فرزندی‌ که‌ وی‌ برای‌ او دست‌ به‌ دعا برداشته‌ بود، جان‌ سپرد.)

 ولی‌ البته‌ کسی‌ که‌ استالین‌ عزم‌ به‌ نابودی‌ او جزم‌ کرده‌ بود، خود تروتسکی‌ بود. دامنة‌ این‌ ردگیری‌ دراز از ترکیه‌ به‌ فرانسه‌، از فرانسه‌ به‌ نروژ و از نروژ به‌ مکزیک‌ کشیده‌ شد. آدمی‌ در این‌ تعقیب‌ و شکار، نه‌تنها از شکارگر بلکه‌ از کسانی‌ به‌ شگفتی‌ و وحشت‌ برانگیخته‌ می‌شود که‌ از پناه‌ دادن‌ سر باز می‌زدند یا این‌ کار را موکول‌ به‌ شرطهایی‌ آنچنان‌ خفت‌آور می‌کردند که‌ تروتسکی‌ ناچار می‌شد از دری‌ به‌ در دیگر بزند. انگلستان‌ به‌ او، برخلاف‌ هرتسن‌ ۲۰  یا اوگاروف‌ ۲۱  یا مارکس‌، پناه‌ نداد. دویچر بر این‌ نظر است‌ که‌ تروتسکی‌ و چرچیل‌ شباهت‌هایی‌ به‌ یکدیگر داشتند: هر دو استاد سخنوری‌، هر دو مورخ‌، و هر دو نابغه‌های‌ غیرحرفه‌ای‌ فن‌ جنگ‌ بودند. با اینهمه‌، چرچیل‌ به‌ تروتسکی‌ بزرگواری‌ نشان‌ نداد. شاد بود از اینکه‌ می‌دید این‌ «غول‌ بیابانی‌ اروپا» ژنده‌پوش‌ و پریشان‌ کنار دریای‌ سیاه‌ نشسته‌ است‌ و دربدر رانده‌ می‌شود. و شاید جای‌ شگفتی‌ نبود. هر چه‌ باشد این‌ تروتسکی‌ بود که‌ آن‌ نیروها را فراهم‌ آورد و امید چرچیل‌ را به‌ مداخلة‌ ضدانقلابی‌ دولتهای‌ متحد در روسیه‌ بر باد داد.

 فرجام‌ کار تروتسکی‌ نیز در انطباق‌ کامل‌ با منش‌ او بود. «تروتسکی‌ با جمجمة‌ درهم‌ شکسته‌ و چهرة‌ شکافته‌ و خونین‌ از جا پرید و هرچه‌ را دم‌ دستش‌ بود ـ کتاب‌، دوات‌، دیکتافون‌ ـ به‌ سوی‌ قاتل‌ پرتاب‌ کرد و سپس‌ به‌ او حمله‌ور شد. واپسین‌ پیکار تروتسکی‌... از آغاز تا انجام‌ بیش‌ از سه‌ یا چهار دقیقه‌ طول‌ نکشید. مانند ببر می‌جنگید. با قاتل‌ دست‌ به‌ گریبان‌ شد، دستش‌ را گاز گرفت‌ و تبر یخ‌ شکن‌ را به‌ زور از چنگش‌ بیرون‌ کشید.»

 به‌ یاری‌ چنین‌ بازخیزی‌ شگرف‌ نیروی‌ اراده‌ بود که‌ تروتسکی‌ در طول‌ یازده‌ سال‌ گریز و تبعید، به‌ بیشتر کامیابیهایی‌ دست‌ یافت‌ که‌ میراث‌ باقی‌ و پایدار اوست‌. حضور تروتسکی‌ در آن‌ سالها، جهش‌ آن‌ همه‌ نیرو از درون‌ یک‌ زندگی‌ به‌ تنهایی‌، چهره‌ای‌ پیدا می‌کند مانند معنایی‌ کلی‌ که‌ در قالب‌ شخص‌ یا چیزی‌ خاص‌ در افسانه‌ها متبلور می‌شود. نوشته‌هایش‌ برای‌ کسی‌ که‌ در ادبیات‌ پژوهش‌ می‌کند، دارای‌ جذابیتی‌ شیفتگی‌آور است‌ (به‌ غیر از کتاب‌ و دوات‌ و دیکتافون‌، نویسنده‌ دیگر چه‌ در دست‌ دارد؟).

 تروتسکی‌ در جزیرة‌ پرینکیپو ۲۲  در دریای‌ مرمره‌، کتابی‌ به‌ نام‌  زندگی‌ من‌ ۲۳  نوشت‌ که‌ شرح‌ حال‌ خود اوست‌، و کتاب‌ دیگری‌ به‌ اسم‌  تاریخ‌ انقلاب‌ روسیه‌ ۲۴ . هر دو این‌ کتابها عالی‌ است‌ و از بوتة‌ آزمون‌ زمان‌ سربلند بیرون‌ آمده‌ است‌.  زندگی‌ من‌  در مرحله‌ای‌ برزخ‌ مانند، در فرصتی‌ پرتنش‌ برای‌ نفس‌ تازه‌ کردن‌ بین‌ گذشته‌ای‌ خطیر و تاریخی‌ و آینده‌ای‌ نامعلوم‌، نوشته‌ شد. در این‌ کتاب‌ تروتسکی‌ از دور با نظری‌ بیطرف‌ به‌ زندگی‌ خویش‌ می‌نگرد و بیشتر آن‌ را در گرو تاریخ‌ و بخشی‌ از تاریخ‌ می‌بیند. نیروی‌ تشخیص‌ جزئیات‌ به‌ اقتضای‌ ذوق‌ نویسندگی‌ و استعداد تدبیر جنگی‌، در او فطری‌ است‌. در اواخر تابستان‌ ۱۹۰۲، تروتسکی‌ «به‌ اتفاق‌ ا. گ‌.، زنی‌ از مترجمان‌ آثار مارکس‌»، از تبعید در سیبریه‌ می‌گریزد. و اینک‌ شرحی‌ کوتاه‌ به‌ قلم‌ خود او:

 «کالسکه‌ران‌ به‌ سرعت‌، چنانکه‌ در سیبریه‌ معمول‌ است‌، پیش‌ می‌راند و ساعتی‌ بیست‌ ورست‌ ۲۵  می‌پیمود. من‌ دست‌اندازها را با تکانهایی‌ که‌ به‌ پشتم‌ وارد می‌شد و ناله‌هایی‌ که‌ همسفرم‌ می‌کرد، می‌شمردم‌. دوبار در این‌ سفر اسبها را عوض‌ کردیم‌. پیش‌ از رسیدن‌ به‌ قطار راه‌آهن‌، با همسفرم‌ از یکدیگر جدا شدیم‌ تا اگر یکی‌ با اتفاق‌ بد یا خطری‌ روبرو شد دیگری‌ مجبور نباشد در آن‌ شریک‌ شود. من‌ سالم‌ سوار قطار شدم‌. در قطار، دوستانم‌ در ایرکوتسک‌ ۲۶ ، یک‌ چمدان‌ پر از پیراهن‌های‌ آهارزده‌ و کراوات‌ و سایر لوازم‌ تمدن‌ برایم‌ آوردند. در دستم‌ نسخه‌ای‌ از  ایلیاد  به‌ ترجمة‌ روسی‌ منظوم‌ گنی‌ یدیچ‌ ۲۷ ، و در جیبم‌ گذرنامه‌ای‌ بود که‌ همین‌ طور برحسب‌ تصادف‌ نام‌ تروتسکی‌ را در آن‌ نوشتم‌ بی‌آنکه‌ حتی‌ تصور کنم‌ که‌ این‌ اسم‌ در بقیة‌ عمر روی‌ من‌ خواهد ماند ۲۸ ... در تمام‌ مدت‌ سفر، واگن‌ پر از مسافرانی‌ بود که‌ چای‌ می‌نوشیدند و کلوچه‌های‌ ارزان‌ قیمتی‌ می‌خوردند که‌ در سیبریه‌ درست‌ می‌شود. من‌ ترجمة‌ منظوم‌  ایلیاد  را می‌خواندم‌ و در رؤیای‌ زندگی‌ در خارج‌ از کشور بودم‌. فرارم‌ بدون‌ هیچ‌ گونه‌ زرق‌ و برق‌ رمانتیک‌ از آب‌ درآمد و در چای‌ خوردنهای‌ بی‌پایان‌ محو شد.»

 تاریخ‌ انقلاب‌ روسیه‌  کاری‌ بسیار گرانقدر است‌. به‌ نوشتة‌ دویچر «به‌ عنوان‌ شرح‌ یک‌ انقلاب‌ به‌ قلم‌ یکی‌ از عاملان‌ عمدة‌ آن‌، در ادبیات‌ جهان‌ مانند ندارد.» مثل‌ آثار کارلایل‌ ۲۹ ، به‌ گرانسنگی‌ واقعه‌ای‌ عظیم‌ است‌. کمتر روایت‌ تاریخی‌ این‌ چنین‌ احساس‌ حرکت‌ توده‌های‌ پهناور انسانی‌ را به‌ خواننده‌ انتقال‌ می‌دهد و او از خواندن‌ آن‌ حس‌ می‌کند که‌ کل‌ از جمع‌ سادة‌ اجزاء چقدر بزرگتر و خطرناکتر است‌. در عین‌ حال‌،  تاریخ‌ انقلاب‌ روسیه‌  پر از تصویرهای‌ فردی‌ گزنده‌ و سرشار از تیزبینی‌ به‌ سبک‌ سن‌سیمون‌ ۳۰ از کسانی‌ مانند کرنسکی‌ و لیبر و چرنوف‌ و تسه‌رتلی‌ ۳۱  است‌. جنبة‌ فراموش‌ نشدنی‌ این‌ نگاره‌های‌ کوچک‌ ادبی‌، قطعیت‌ داوریهای‌ تند و شیرین‌ آنهاست‌. مثلاً:

 «میلیوکف‌ ۳۲  نویسنده‌ای‌ ثقیل‌ و درازگو و خسته‌کننده‌ است‌. در خطابه‌ هم‌ دارای‌ همین‌ صفت‌ است‌. آرایش‌ و زینت‌ در فطرت‌ او نیست‌. البته‌ این‌ امر ممکن‌ بود مزیتی‌ بشمار رود اگر سیاستهای‌ تنگ‌نظرانه‌اش‌ آشکارا نیازمند این‌ نبود که‌ در لباسی‌ دیگر عرضه‌ شود ـ یا لااقل‌ می‌شد آن‌ سیاستها را در لباس‌ سنتی‌ عظیم‌ به‌ طور عینی‌ ارائه‌ داد. ولی‌ حتی‌ سنتی‌ حقیر هم‌ وجود نداشت‌. سیاست‌ رسمی‌ در فرانسه‌ ـ یعنی‌ چکیدة‌ پیمان‌شکنی‌ و خودپرستی‌ بورژوایی‌ ـ دو همدست‌ نیرومند دارد: یکی‌ سنت‌ و دیگری‌ سخنوری‌. هریک‌ از این‌ دو به‌ پیشرفت‌ کار دیگری‌ کمک‌ می‌کند، و هر دو با هم‌ پوششی‌ دفاعی‌ برای‌ هر سیاستباز بورژوایی‌ از قبیل‌ آن‌ میرزابنویس‌ ملاکین‌ بزرگ‌، یعنی‌ پوانکاره‌ ۳۳ ، ایجاد می‌کنند. تقصیر میلیوکف‌ نیست‌ اگر نیاکان‌ پرافتخار نداشته‌ است‌ یا اگر مجبور بوده‌ در مرز اروپا و آسیا به‌ اجرای‌ سیاست‌ خودپرستی‌ بورژوایی‌ مشغول‌ شود.»

 هدف‌ عمدة‌  تاریخ‌ انقلاب‌ روسیه‌  قرار دادن‌ غوغا و آشوب‌ و جزء بجزء وقایعی‌ محلی‌ در چارچوب‌ تحلیلهای‌ مارکسیستی‌ است‌. «صحنه‌ها و چهره‌ها و گفت‌وگوها»یی‌ که‌ تروتسکی‌ نگاشته‌ و چنان‌ واقعی‌ و زنده‌ است‌ که‌ «به‌ حس‌ درک‌ می‌شود، از درون‌ به‌ نور برداشت‌ او از فرایند تاریخ‌ منور است‌.» مهار جنبة‌ نظری‌ کاملاً در دست‌ نیست‌. مورخ‌ بیش‌ از حد درگیر رویدادها بوده‌ است‌ و، از این‌ گذشته‌، بسیاری‌ از جنبه‌های‌ شکست‌ او و به‌ قدرت‌ رسیدن‌ استالین‌ در چارچوب‌ طبیعی‌ مارکسیستی‌ نمی‌گنجیده‌ است‌. با اینهمه‌، فشار استدلالهای‌ درهم‌ بافتة‌ منطقی‌ به‌ منظور تحلیلهای‌ ایدئولوژیک‌ و جامعه‌شناسی‌، به‌ کتاب‌ جان‌ می‌دهد و آن‌ را به‌ حرکت‌ درمی‌آورد. نوشته‌های‌ تروتسکی‌ از حیث‌ عظمت‌ صحنه‌پردازی‌ و کیفیت‌ درگیری‌ شخصی‌ به‌ نوشته‌های‌ تاریخی‌ چرچیل‌ شباهت‌ دارد، منتها پخته‌تر و کمتر دستخوش‌ امواج‌ سخنوری‌ است‌.

 پیشگویی‌ و تعبیر تروتسکی‌ از بلای‌ دهة‌ ۱۹۳۰ نیز از حیث‌ قدرت‌ و شگفتی‌ کمتر از آنچه‌ گفتیم‌ نیست‌. او حتی‌ زودتر از چرچیل‌ درصدد برانگیختن‌ قوة‌ تصور مردم‌ متمدن‌ نسبت‌ به‌ واقعیت‌ حال‌ هیتلر برآمد و بینشی‌ ژرفتر از چرچیل‌ دربارة‌ سرچشمه‌ها و ساز و کار نهضت‌ نازیسم‌ بدست‌ آورد. تروتسکی‌ سرنوشت‌ طبقة‌ کارگر آلمان‌ را از سرنوشت‌ انقلاب‌ روسیه‌ جدایی‌ناپذیر می‌دانست‌ و، بنابراین‌، شاید نخستین‌ کسی‌ بود که‌ به‌ پیامدهای‌ قدرت‌ هیتلر و کوتاهی‌ پرولتاریای‌ آلمان‌ و اروپای‌ غربی‌ از جلوگیری‌ از یورش‌ توتالیتاریسم‌ خرده‌بورژوایی‌ پی‌ برد. او ناسیونال‌ سوسیالیسم‌  ] یا نازیسم‌ [  را «فرقة‌ یأس‌ ضدانقلابی‌» و جنبش‌ ایدئولوژی‌ «خرده‌ بورژوازی‌ زنجیر گسیخته‌» می‌دانست‌ و معتقد بود موسولینی‌ و هیتلر چیزی‌ جز مظهر حرکتی‌ ضدانقلابی‌ از پایین‌ و «نمایندة‌ تمایل‌ طبقة‌ متوسط‌ پایین‌ به‌ عرض‌ اندام‌ در برابر بقیة‌ جامعه‌» نیستند. شکست‌ ملی‌ آلمان‌ در ۱۹۱۸ که‌ به‌ طور دلبخواه‌ و ناقص‌ به‌ مردم‌ فهمانیده‌ شد، بر فاجعه‌ اقتصادی‌ ۱۹۲۹ مزید گشت‌ ـ که‌، به‌ گفتة‌ کانه‌تی‌ ۳۴ ، پول‌ را به‌ صورت‌ باد هوا و چیزی‌ مسخره‌ درآورد و تاروپود بافت‌ اجتماعی‌ و انسجام‌ جامعه‌ را سست‌ کرد ـ و سر گنداب‌ را گشود. نیروی‌ بیمارگونة‌ عقدة‌ حقارت‌ و حرص‌ انتقام‌جویی‌ وارد صحنه‌ شد و خلاء معلول‌ از دست‌ رفتن‌ غرور ملی‌ و عزت‌ نفس‌ عادی‌ اقتصادی‌ را پر کرد. تروتسکی‌ حتی‌ پیش‌ از ۱۹۳۳ تشخیص‌ می‌داد که‌ رگی‌ از هیتلر در تن‌ هر خرده‌ بورژوای‌ سرخورده‌ و ناکام‌ وجود دارد و نهان‌بینی‌ او در این‌ زمینه‌ شگفت‌انگیز است‌. دویچر آنچه‌ را که‌ بزرگترین‌ کار سیاسی‌ تروتسکی‌ در تبعید می‌نامد، چنین‌ جمع‌بندی‌ می‌کند:

 «برخلاف‌ همه‌ کس‌ و به‌ مراتب‌ زودتر از هر کس‌ دیگر، او دریافت‌ که‌ ناسیونال‌ سوسیالیسم‌ با چه‌ هذیان‌گویی‌ ویرانگری‌ گریبان‌ دنیا را خواهد گرفت‌... چیزی‌ که‌ جنون‌ سیاسی‌ آن‌ عصر را حتی‌ برجسته‌تر می‌نمایاند این‌ است‌ که‌ مسؤولان‌ سرنوشت‌ کمونیسم‌ و سوسیالیسم‌ در آلمان‌ با چه‌ بی‌اعتنایی‌ کاملی‌ نسبت‌ به‌ آینده‌ و چه‌ عناد زهرآگینی‌ در برابر هشدارهای‌ او واکنش‌ نشان‌ می‌دادند... روایت‌ تاریخی‌ محض‌ عاجز از انعکاس‌ لهیب‌ تهمتها و افتراها و تمسخرهایی‌ است‌ که‌ تروتسکی‌ با آن‌ روبرو شد... مانند پدری‌ که‌ با ترس‌ و شرم‌ و خشم‌ شاهد خودکشی‌ فرزند ولخرج‌ و فراموشکار خویش‌ است‌، تروتسکی‌ مجبور بود شاهد تسلیم‌ بین‌الملل‌ سوم‌ به‌ هیتلر باشد.

 برای‌ دیدن‌ نمونة‌ اعلای‌ اینگونه‌ قوة‌ پیش‌بینی‌ محروم‌ از نیروی‌ عمل‌، در اینجا نیز باز باید به‌ هنر تراژدی‌ رجوع‌ کنیم‌. روشن‌بینی‌ تروتسکی‌ به‌ ناتوانی‌ سیاسی‌ او زنجیر شده‌ و به‌ صورت‌ طوق‌ لعنت‌ درآمده‌ بود. او نیز  ] مانند کاساندرا ۳۵ [  ناتوان‌ و بیچاره‌ در جایی‌ ایستاده‌ بود که‌ بوی‌ خون‌ از آن‌ به‌ مشام‌ می‌رسید و نزد کسانی‌ پیشگویی‌ می‌کرد که‌ یا سخنش‌ را باور نداشتند و یا وقتی‌ باور کردند که‌ کار از کار گذشته‌ بود.

 اینک‌ بار دیگر درد پیشگویی‌ راست‌ و مهیب‌

 مغز توفیدة‌ مرا در توفانی‌ از آینده‌بینیها به‌ لرزه‌ درمی‌آورد.

 

 این‌ مضحکه‌ چیست‌ که‌ چون‌ جامه‌ بر تن‌ راست‌ کرده‌ام‌،

 این‌ عصای‌ نبوت‌ و این‌ گلها که‌ طوق‌ گردن‌ ساخته‌ام‌؟

 دست‌ کم‌ پیش‌ از آنکه‌ بمیرم‌ نابود خواهمت‌ کرد. بیرون‌، به‌ زیر،

 خرد شو، نفرین‌ بر تو! این‌ سزای‌ هر آنچه‌ از تو بر من‌ رسیده‌ است‌.

 دیگری‌ را، نه‌ مرا، اندر بلای‌ سخت‌ بیارای‌...

 اکنون‌ بنگر که‌ آپولون‌ چگونه‌ مرا

 جامة‌ پیامبروار از تن‌ بدر کرده‌ است‌. او بود که‌ همواره‌ در من‌

 در این‌ زیب‌ و زیور می‌نگریست‌ و می‌دید که‌ همگان‌، عزیزترین‌ کسانم‌،

 چه‌ بیهوده‌ و چه‌ ناحق‌ کین‌ مرا در دل‌ می‌پرورند و بر من‌ می‌خندند؛

 مانند کولیان‌ آواره‌ و دربدر

 گدا و پلشت‌ و نیم‌ گرسنه‌، و من‌ همه‌ را کشیدم‌.

 دیگر سروش‌ غیب‌ با من‌، با من‌ که‌ به‌ ندای‌ او خبر از مغیبات‌ می‌دادم‌،

 سروکاری‌ ندارد و مرا به‌ چنین‌ جایی‌ آورده‌ تا بمیرم‌ ۳۶ .

 تروتسکی‌ نیز مانند کاساندرا نه‌ تنها خطر را می‌دید (و پشت‌ آن‌ در خون‌آلود در انتظار تبر و فرق‌ شکافته‌ بود)، بلکه‌ سیر دردناک‌ رویدادها را در «دولتشهر» پیش‌بینی‌ می‌کرد. می‌دانست‌ و از این‌ ژرف‌بینی‌ بی‌تأثیر رنج‌ می‌کشید که‌ امتناع‌ حزب‌ کمونیست‌ آلمان‌ از تشکیل‌ جبهه‌ای‌ مشترک‌ و ضدنازی‌ و از بسیج‌ کردن‌ نیروهای‌ ذخیرة‌ بالقوة‌ خود در یک‌ نهضت‌ چپ‌ متحد، نه‌ تنها به‌ نابودی‌ خود آن‌، بلکه‌ به‌ نابودی‌ همة‌ آلمان‌ خواهد انجامید. اما آن‌ امتناع‌ مظهر مستقیم‌ اراده‌ و سیاست‌ استالین‌ بود. استالین‌ سرسختانه‌ می‌گفت‌ که‌ دشمن‌ حقیقی‌ و خونی‌ کسی‌ جز سوسیالیستها نیست‌ و باید اکنون‌ دست‌ به‌ دست‌ نازیها داد و با هم‌ با سوسیالیستها و «پول‌ سالاران‌» ۳۷  جنگید و بعد کار هیتلر را یکسره‌ کرد. او با اصرار در این‌ عقیده‌، هم‌ کمونیسم‌ را در آلمان‌ به‌ ورطة‌ نیستی‌ سوق‌ داد و هم‌ پیروزی‌ نازیسم‌ را تسهیل‌ کرد.

 تروتسکی‌ بی‌ آنکه‌ حرفش‌ به‌ جایی‌ برسد، فریاد می‌کشید که‌ این‌ ابلهی‌ است‌ و پیش‌بینی‌ می‌کرد که‌ کسی‌ که‌ باد بکارد توفان‌ خواهد دروید:

 «ننگ‌ از این‌ بالاتر نیست‌ که‌ کسی‌ قول‌ بدهد که‌ پس‌ از اینکه‌ هیتلر به‌ قدرت‌ رسید، کارگران‌ او را از سر راه‌ خواهند برداشت‌. با این‌ کار، راه‌ سلطة‌ هیتلر هموار می‌شود... آن‌ کسانی‌ که‌ خود را عقل‌ کل‌ می‌دانند و ادعا می‌کنند که‌ فرقی‌ میان‌ برونینگ‌ ۳۸  و هیتلر نمی‌بینند، در واقع‌ حرفشان‌ این‌ است‌ که‌ فرقی‌ نمی‌کند که‌ تشکیلاتشان‌ وجود داشته‌ باشد یا نابود شده‌ باشد. در زیر اینگونه‌ لفاظیهای‌ شبه‌رادیکالی‌، کثیف‌ترین‌ نوع‌ بی‌کنشی‌ نهفته‌ است‌.»

 تنها پاسخ‌ استالینیستها این‌ بود که‌ بگویند تروتسکی‌ خرابکار دیوانه‌ای‌ بیش‌ نیست‌ («گدا و پلشت‌ و نیم‌ گرسنه‌») و او را تقبیح‌ کنند و همچنان‌ به‌ کندن‌ گور دموکراسی‌ آلمان‌ ادامه‌ دهند. چندی‌ پیش‌ از اینکه‌ هیتلر صدراعظم‌ شود، تلمان‌ ۳۹ ، رهبر کمونیستهای‌ آلمان‌، گفت‌ که‌ هشدارهای‌ تروتسکی‌ «نظریة‌ یک‌ فاشیست‌ سراسر ورشکسته‌ و ضدانقلاب‌ است‌» («همگان‌، عزیزترین‌ کسانم‌، چه‌ بیهوده‌ و چه‌ ناحق‌ کین‌ مرا در دل‌ می‌پرورند و بر من‌ می‌خندند»). اما هنوز شش‌ ماه‌ نگذشته‌ بود که‌ کمونیستهای‌ آلمان‌ پشت‌ سیمهای‌ خاردار اردوگاههای‌ نوبنیاد کار اجباری‌، صدای‌ پیامبری‌ را که‌ بر او خندیده‌ بودند، به‌ یاد آوردند.

 با اینهمه‌، وقتی‌ به‌ گذشته‌ می‌نگریم‌ و دربارة‌ آنچه‌ دیوانگی‌ استالین‌ به‌ نظر می‌رسد، اندیشه‌ می‌کنیم‌، شکی‌ در دلمان‌ بیدار می‌شود. آیا عاقبت‌اندیشی‌ استالین‌، ولو در چشم‌اندازی‌ بدون‌ اصول‌ و غیرانسانی‌، کمتر از تروتسکی‌ بود؟ آیا نمی‌شود گفت‌ که‌ او اشکالی‌ در نابودی‌ حزب‌ کمونیست‌ آلمان‌ و پیروزی‌ هیتلر نمی‌دید چون‌ به‌ طور غریزی‌ پیش‌بینی‌ می‌کرد که‌ سرانجام‌ بحرانی‌ روی‌ خواهد داد و به‌ ویرانی‌ آلمان‌ خواهد انجامید و اتحاد شوروی‌ را بر اروپای‌ شرقی‌ و بالکان‌ مسلط‌ خواهد کرد؟ یا آیا او از این‌ می‌ترسید که‌ نوع‌ دیگری‌ کمونیسم‌ احیاناً در قلب‌ اروپای‌ صنعتی‌ باقی‌ بماند و به‌ پختگی‌ برسد و با کمونیسم‌ روسی‌ به‌ رقابت‌ برخیزد؟ (نتل‌ ۴۰  در تحقیق‌ مهمی‌ دربارة‌ روزا لوکزامبورگ‌، نشان‌ داده‌ است‌ که‌ اینگونه‌ ابهامها رابطة‌ مارکسیسم‌ آلمانی‌ و روسی‌ را از اول‌ مختل‌ می‌کرد).

 به‌ این‌ پرسشها با قاطعیت‌ نمی‌توان‌ پاسخ‌ داد. اما یک‌ چیز روشن‌ است‌. تروتسکی‌ در ۱۹۳۲ فریاد کشید: «تعداد شما به‌ هزاران‌ و بلکه‌ میلیونها نفر می‌رسد... اگر فاشیسم‌ به‌ قدرت‌ برسد، مثل‌ یک‌ تانک‌ عظیم‌ از روی‌ جمجمه‌ها و ستون‌ مهره‌های‌ شما خواهد گذشت‌... تنها چیزی‌ که‌ به‌ پیروزی‌ بینجامد، اتحادی‌ رزمی‌ با کارگران‌ سوسیال‌ دموکرات‌ است‌.» هنگامی‌ که‌ او این‌ ندا را سر می‌داد، خرد و بقایای‌ پاک‌ نهادی‌ سیاسی‌ هنوز با او بود، اما همان‌ قدر بی‌کس‌ و تنها که‌ روزی‌ در صحن‌ بارگاه‌ خاندان‌ آترئوس‌ ۴۱ .

 

 ۲

 زندگینامه‌ای‌ بدین‌ پهنا و دربارة‌ کسی‌ که‌ پژواک‌ زندگی‌ او با طنین‌ تاریخ‌ ژرفتر و متعددتر می‌شود، رابطه‌ای‌ همچون‌ یکی‌ از آثار بزرگ‌ هنری‌ با زمان‌ پیدا می‌کند. وقتی‌ دویچر در اواخر ۱۹۴۹ نگارش‌ نخستین‌ جلد را آغاز کرد هفتادمین‌ سالگرد تولد استالین‌ با کبکبه‌ و دبدبه‌ و چاپلوسیهایی‌ در خور مشرق‌ زمین‌ در مسکو جشن‌ گرفته‌ می‌شد. وقتی‌  پیامبر مطرود  در ۱۹۶۴ در لندن‌ انتشار یافت‌، جسد استالین‌ دیگر در مقبرة‌ لنین‌ نبود و بسیاری‌ عقیده‌ داشتند که‌ بزودی‌ جای‌ خالی‌ او را تروتسکی‌ پس‌ از اعادة‌ حیثیت‌ خواهد گرفت‌. چنین‌ می‌نمود که‌ جریان‌ تجدیدنظرهای‌ ضداستالینی‌ در کنگرة‌ بیستم‌ لزوماً به‌ تجدید آبروی‌ تروتسکی‌ در تاریخ‌ بلشویسم‌ و اساطیر کمونیسم‌ خواهد انجامید. امروز ـ در ۱۹۶۶ ـ آن‌ امکان‌ بعید به‌ نظر می‌رسد. کنگره‌ بیست‌ و سوم‌ به‌ اصطلاحات‌ استالینیستی‌ دبیرکل‌ و دفتر سیاسی‌ بازگشته‌ است‌ و بظاهر عاجلترین‌ و پیچیده‌ترین‌ مسألة‌ جامعة‌ شوروی‌ این‌ است‌ که‌ چگونه‌ باید میراث‌ استالینیستی‌ و نقش‌ استالین‌ را در تعبیر تاریخی‌ قابل‌ قبولی‌ گنجانید.

 استالین‌ و تروتسکی‌ هر دو به‌ حوزة‌ تاریک‌ و روشن‌ «حقایق‌ متغیر» نقل‌ مکان‌ کرده‌اند. شاید از لحاظ‌ شعور و تعقل‌، بدترین‌ فرق‌ فرهنگ‌ غربی‌ بعد از دکارت‌ با حس‌ و شعور روسی‌ و مشرق‌ زمینی‌ همین‌ انکار یا صورت‌بندی‌ مجدد رویدادهای‌ تاریخی‌ باشد. نظام‌ سیاسی‌ که‌ بتواند با یک‌ فرمان‌ نام‌ پرافتخارترین‌ شهر کشور و صحنة‌ قهرمانیترین‌ نبرد جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ را از استالینگراد به‌ ولگوگراد ۴۲  تغییر دهد، بیقین‌ از هیچ‌ دروغی‌ دربارة‌ گذشتة‌ خود ابا نخواهد داشت‌. توتالیتاریسم‌ شوروی‌ از هر توتالیتاریسمی‌ شدیدتر است‌ نه‌ از جهت‌ ادعاهایی‌ که‌ در خصوص‌ ایجاد مدینه‌ای‌ فاضله‌ در آینده‌ مطرح‌ می‌کند، بلکه‌ به‌ دلیل‌ اینکه‌ حرمت‌ گذشته‌ را می‌شکند و به‌ حافظة‌ انسانی‌ لطمه‌ می‌زند. وقتی‌ یک‌ مورخ‌ جوان‌ که‌ هنگام‌ بازدید از کاخ‌ زمستانی‌ ] سن‌پترزبورگ‌ [  راهنمای‌ شماست‌، مؤدبانه‌ می‌گوید «پژوهشهای‌ دانشمندان‌ شوروی‌ ثابت‌ کرده‌ است‌» و هیچ‌ شکی‌ در این‌ واقعیت‌ نیست‌ که‌ تروتسکی‌ در زمان‌ حملة‌ ماه‌ اکتبر در پتروگراد حضور نداشت‌ و «مشغول‌ دسیسه‌ با آلمانها» بود، دیگر چه‌ جای‌ دیالوگ‌ و تفاهم‌ باقی‌ می‌ماند؟

 دیالوگ‌ مسلماً ممکن‌ نیست‌ با دروغهای‌ تازه‌ آغاز شود. تهمت‌ و بدگویی‌ به‌ استالین‌ و کوچک‌ جلوه‌ دادن‌ و تحریف‌ نقش‌ او در جنگ‌ ممکن‌ است‌ از جهت‌ ارضاء حس‌ عدالتخواهی‌ ما خوشایند باشد، ولی‌ باز حقیقت‌ قربانی‌ می‌شود. لوکاچ‌، نگهبان‌ وجدان‌ مارکسیستی‌ (و مطابق‌ معمول‌، یکی‌ از مردم‌ غرب‌)، نخستین‌ کسی‌ بود که‌ این‌ جنبة‌ استالین‌زدایی‌ را باز شناخت‌. افسانه‌ به‌ جای‌ افسانه‌ آوردن‌ هیچ‌ سودی‌ نصیب‌ کسی‌ نمی‌کند و همچنان‌ گذشته‌ را در زنجیر اسارت‌ تاکتیکهای‌ کنونی‌ باقی‌ می‌گذارد. قصه‌پردازی‌ دربارة‌ آزادیخواهی‌ تروتسکی‌ و طرفداری‌ او از غرب‌ و بسط‌ مقال‌ در این‌ زمینه‌ که‌ اگر او بر اتحاد شوروی‌ فرمان‌ می‌راند حکومتش‌ در جهت‌ نظرخواهی‌ و رایزنی‌ متحول‌ می‌شد و سخن‌ گفتن‌ از اینکه‌ انقلاب‌ کبیر روسیه‌ به‌ کژراهه‌ افتاد زیرا تصادفاً سروکلة‌ شخص‌ خبیثی‌ مانند استالین‌ پیدا شده‌ بی‌فایده‌ است‌ و باورکردنی‌ نیست‌. کسی‌ که‌ چنین‌ چیزی‌ بگوید، نه‌ تنها واقعیت‌ نظریات‌ بلشویکی‌ و وضع‌ شوروی‌ را نادیده‌ گرفته‌ است‌، بلکه‌ از منش‌ خود تروتسکی‌ و سیاستهای‌ توتالیتر او در ۱۹۲۰ـ۲۱ غافل‌ مانده‌ است‌. دویچر ممکن‌ است‌ ضداستالینیست‌ و امیدوار به‌ تحول‌ «تدریجی‌» جامعة‌ شوروی‌ باشد، ولی‌ به‌ هر حال‌ کذب‌ اینگونه‌ افسانه‌ها را آشکار می‌کند.

 موفقیت‌ بی‌نظیر او در این‌ کتاب‌ در همین‌ است‌: در توازنی‌ است‌ که‌ میان‌ تروتسکی‌ و استالین‌ برقرار می‌کند و نشان‌ می‌دهد که‌ معارضة‌ آنان‌ با یکدیگر، مانند نمونة‌ هگلی‌ تراژدی‌ در هنر نمایش‌، در حقیقت‌ به‌ معنای‌ تقابل‌ پیچیده‌ و مُقدّر تواناییهای‌ مختلف‌ با یکدیگر است‌. دویچر خود یکی‌ از کسانی‌ بوده‌ که‌ در آرزوی‌ بین‌الملل‌ چهارم‌ بسر می‌برده‌اند. او آشکارا قلباً متمایل‌ به‌ تروتسکی‌ است‌ (و، مثل‌ بسیاری‌ از زندگینامه‌ نویسان‌ بزرگ‌، آنقدر شیفته‌ و مفتون‌ موضوع‌ کتاب‌ خود بوده‌ که‌ رفته‌ رفته‌ حتی‌ از لحاظ‌ قیافه‌ شباهتی‌ عجیب‌ به‌ تروتسکی‌ پیدا کرده‌ است‌). با همة‌ این‌ احوال‌، حق‌ موفقیتهای‌ سنگدلانة‌ استالین‌ را تمام‌ و کمال‌ ادا می‌کند. مانند خود تروتسکی‌ که‌ حتی‌ در بدترین‌ لحظه‌های‌ رنج‌ و محنت‌ شخصی‌ تلاش‌ می‌کرد که‌ سیاستهای‌ استالین‌ را به‌ طور عینی‌ ارزیابی‌ کند، دویچر نیز همواره‌ می‌خواهد به‌ خواننده‌ یادآور شود که‌ کجا حق‌ با استالین‌ بوده‌ است‌. چکیدة‌ صداقت‌ و عصارة‌ آموزش‌ مارکسیستی‌ دقیقاً عبارت‌ از همین‌ تلاشها برای‌ دست‌ یافتن‌ به‌ نظری‌ تجربی‌ است‌.

 در دهة‌ ۱۹۲۰، پیش‌بینی‌ تروتسکی‌ در خصوص‌ تداوم‌ انقلاب‌ و قیام‌ پرولتاریا در اروپای‌ غربی‌ با واقعیت‌ انطباق‌ پیدا نکرد، در صورتی‌ که‌ معلوم‌ شد توجه‌ استالین‌ به‌ کمونیسم‌ در یک‌ کشور کاملاً واقع‌بینانه‌ بوده‌ است‌. بدون‌ شک‌، روشهای‌ استالین‌ برای‌ درهم‌ شکستن‌ استقلال‌ «کولاکها» ۴۳  وحشت‌انگیز بود و جامعة‌ شوروی‌ را تا عمق‌ وجود لرزانید و رمق‌ را از آن‌ گرفت‌. اما، به‌ تصدیق‌ خود تروتسکی‌، غریزة‌ او درست‌ حکم‌ کرده‌ بود. در آن‌ مقطع‌ از تاریخ‌ شوروی‌، اشتراکی‌ کردن‌  ] مزارع‌ [  به‌ مقیاس‌ گسترده‌ و اعمال‌ کنترل‌ اقتصادی‌ متمرکز در مورد کشاورزی‌، مطلقاً ضروری‌ بود. شک‌ نیست‌ که‌ رژیمی‌ که‌ تروتسکی‌ تأسیس‌ می‌کرد با رژیم‌ استالین‌ تفاوتهایی‌ می‌داشت‌ و در آن‌ از لحاظ‌ احساسی‌ و بیانی‌ صراحت‌ بیشتری‌ پدید می‌آمد. ولی‌ چنین‌ رژیمی‌ به‌ احتمال‌ قوی‌ همان‌ اندازه‌ قدرت‌مدار از کار درمی‌آمد که‌ رژیم‌ استالین‌ درآمد و، در صورت‌ لزوم‌، از جهت‌ بیرحمی‌ نیز دست‌ کمی‌ از آن‌ پیدا نمی‌کرد. چنانکه‌ دویچر متذکر می‌شود: «اتهامی‌ که‌ تروتسکی‌ امکان‌ داشت‌ به‌ استالین‌ وارد کند این‌ می‌بود که‌ او یک‌ حکومت‌ وحشت‌ نظیر حکومت‌ روبسپیر بوجود آورده‌ و حتی‌ دست‌ او را هم‌ از پشت‌ بسته‌ است‌ ولی‌ گذشتة‌ خود تروتسکی‌ و سنتی‌ که‌ بلشویکها برقرار کرده‌ بودند، مسلماً به‌ او حق‌ گفتن‌ چنین‌ چیزی‌ را نمی‌داد.» گویی‌ زندگینامه‌ای‌ که‌ دویچر قبلاً از استالین‌ نوشته‌، تمرینی‌ در تهذیب‌ و تزکیه‌ بوده‌ است‌ و مقدمه‌ را برای‌ بیطرفی‌ و تعادل‌ عقلی‌ و احساسی‌ هنگام‌ ترسیم‌ چهرة‌ تروتسکی‌ فراهم‌ آورده‌ است‌.

 خروشچف‌ و جانشینانش‌ نیز در خود اتحاد شوروی‌ به‌ صنعت‌ و تکنولوژی‌ اولویت‌ داده‌اند و توافقهای‌ موردی‌ و تجربی‌ با سرمایه‌داری‌ را به‌ تحریکهای‌ آشکار بین‌المللی‌ مرجح‌ دانسته‌اند و دست‌ از اینگونه‌ غوغابرانگیزیها برداشته‌اند. از این‌ حیث‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ آنان‌ نیز در جهت‌ استالینیسم‌ متحول‌ می‌شده‌اند. جایی‌ که‌ آثار قوی‌ تروتسکیسم‌ به‌ چشم‌ می‌خورد در کمونیسم‌ چینی‌ است‌. چینیها می‌گویند که‌ جریان‌ انقلاب‌ کمونیستی‌ را نمی‌توان‌ به‌ یک‌ کشور یا به‌ یک‌ بلوک‌ قدرت‌ محدود کرد؛ معتقدند که‌ وجود گستردة‌ گرسنگی‌ و تنشهای‌ نژادی‌ و بهره‌کشی‌ اقتصادی‌ در سراسر جهان‌ توسعه‌ نیافته‌ فرصتی‌ مغتنم‌ برای‌ شروع‌ مبارزه‌ است‌؛ گوشه‌ می‌زنند که‌ ارتشهای‌ وسیع‌ توده‌ای‌ بر هر ارتش‌ مجهز و مُدرنی‌ برتری‌ دارند. از همة‌ این‌ سخنان‌ طنین‌ صدای‌ تروتسکی‌ به‌ گوش‌ می‌رسد. ولی‌ این‌ زبان‌ پسند خاطر مسکو یا غرب‌ نیست‌.

 تکیه‌ بر این‌ اصل‌ که‌ انقلاب‌ ضرورتاً امری‌ بین‌المللی‌ است‌، نمایانگر جنبه‌ای‌ از نبوغ‌ و شکست‌ تروتسکی‌ است‌ که‌ دویچر بعضاً به‌ دلیل‌ روش‌ مارکسیستی‌ خود، نخواسته‌ بر آن‌ تأکید بگذارد. راست‌ است‌ که‌ تروتسکی‌ فقط‌ در ۱۹۰۳، در جریان‌ مناقشة‌ کنگرة‌ بلژیک‌، بالاخص‌ درگیر مسألة‌ یهود شد، ولی‌ وجود کیفیتی‌ عبرانی‌ در دید و احساس‌ او انکارپذیر نیست‌. او نیز مانند مارکس‌، از جهت‌ اعتقاد به‌ انترناسیونالیسم‌ و از حیث‌ نادیده‌ گرفتن‌ مرزها و خصومتهای‌ ملی‌، چه‌ از نظر استراتژیک‌ و چه‌ شخصاً، یهودی‌ بود. رگة‌ پنهانی‌ و همیشگی‌ یهودستیزی‌ روسی‌ (که‌ هم‌ در استالین‌ اهل‌ گرجستان‌ و هم‌ در خروشچف‌ اهل‌ اوکرائین‌ محسوس‌ است‌) در نفرت‌ استالین‌ از تروتسکی‌ و قدرت‌ او برای‌ منزوی‌ کردن‌ جهودکی‌ به‌ نام‌ لِو داویدویچ‌ برونشتاین‌ به‌ خوبی‌ دیده‌ می‌شود. همین‌ رگه‌ همیشه‌ منشأ احساس‌ ناایمنی‌ شووینیستها در برابر جهان‌میهنان‌ بوده‌ است‌. کسانی‌ که‌ ریشه‌های‌ خویش‌ را فقط‌ در یک‌ آب‌ و خاک‌ می‌دیده‌اند همواره‌ از جهان‌میهنان‌ و کسانی‌ که‌ به‌ گرد عالم‌ می‌گشته‌اند ولی‌ احساس‌ بی‌خانمانی‌ نمی‌کرده‌اند هراس‌ داشته‌اند. شکست‌ و نابودی‌ تروتسکی‌ دقیقاً از لحظة‌ چنین‌ احساسی‌ آغاز می‌شود: یعنی‌ از لحظه‌ای‌ که‌ انقلاب‌ بلشویکی‌ امیدهای‌ جهانی‌ خویش‌ را کنار می‌گذارد و به‌ صورت‌ مسأله‌ای‌ محلی‌ در روسیه‌ درمی‌آید.

 از این‌ گذشته‌، اگر یهودی‌ بودن‌ تروتسکی‌ را از یاد ببریم‌، دیگر به‌ آسانی‌ نخواهیم‌ فهمید که‌ چرا او چنین‌ عشق‌ شورانگیزی‌ به‌ زنده‌ ماندن‌ از برکت‌ کلام‌ داشته‌ است‌، چرا حس‌ می‌کرده‌ که‌ حربة‌ اصلی‌ او کتاب‌، یعنی‌ سخن‌ مکتوب‌، است‌، و چرا برای‌ قانون‌ چنین‌ محوریتی‌ قائل‌ بوده‌ است‌. یکی‌ از تکان‌ دهنده‌ترین‌ و عجیبترین‌ وقایع‌ زندگی‌ او ناشی‌ از همین‌ اعتقاد به‌ قانون‌ محوری‌ بود. در آوریل‌ ۱۹۳۷، یک‌ کمیسیون‌ بین‌المللی‌ تحقیق‌ به‌ ریاست‌ فیلسوف‌ امریکایی‌، جان‌ دیوئی‌، در خانة‌ تروتسکی‌ در شهر مکزیکو تشکیل‌ شد. کمیسیون‌ می‌خواست‌ تعیین‌ کند که‌ اتهامات‌ خیانتکاری‌ و خرابکاری‌ وارد شده‌ به‌ تروتسکی‌ در جریان‌ محاکمات‌ مسکو (یعنی‌ تصفیه‌های‌ استالینی‌) تا چه‌ پایه‌ صحیح‌ است‌. اعضای‌ کمیسیون‌، سیزده‌ جلسه‌ طولانی‌ تروتسکی‌ را دربارة‌ سوابق‌ سیاسی‌ و اعتقادها و مسؤولیتهایش‌ سؤال‌ پیچ‌ کردند. تروتسکی‌ با همان‌ فصاحت‌ بی‌نظیر و چیره‌دستی‌ در تحقیر و عشق‌ شورانگیز به‌ جزئیات‌ که‌ اگر واقعاً در مسکو محاکمه‌ می‌شد از خود نشان‌ می‌داد، دلیل‌ آورد و از خود دفاع‌ کرد. «همان‌ جا ژولیده‌ و بی‌آرایه‌، بی‌ سلاح‌ و بی‌ سپر، ولی‌ پرشکوه‌ و شکست‌ناپذیر، مانند حقیقت‌ مجسم‌ می‌ایستاد.» با اینکه‌ رأی‌ کمیسیون‌ ابداً در وضع‌ واقعی‌ تروتسکی‌ تغییری‌ نمی‌داد و قادر به‌ جلوگیری‌ از دروغهای‌ خونبار استالینیستی‌ نبود، اما وقتی‌ حکم‌ به‌ برائت‌ او صادر شد، تروتسکی‌ از شادی‌ سر از پا نمی‌شناخت‌. سراسر این‌ ماجرا مانند یکی‌ از حکایتهای‌ تلمود دردناک‌ است‌. تروتسکی‌ نیز مثل‌ مارکس‌، یکی‌ از آینده‌گویان‌ و تبعیدیان‌ بزرگ‌ عصر جدید ولی‌ شاید نخستین‌ کسی‌ پس‌ از یوشع‌  ] جانشین‌ موسی‌ [  و از همان‌ دودمان‌ بود که‌ نبوغ‌ نظامی‌ نشان‌ می‌داد.

 بسیاری‌ چیزها در زندگی‌ تروتسکی‌ و شرح‌ دویچر از آن‌، همپایة‌ صورتهای‌ نمادی‌ و بازیهای‌ تلخ‌ روزگار در هنر تراژدی‌ است‌. بسیاری‌ صحنه‌هاست‌ که‌ خواننده‌ را میخکوب‌ می‌کند: تروتسکی‌ در نخستین‌ دور تبعید به‌ سیبریه‌ هنگامی‌ که‌ نشسته‌ است‌ و سرگرم‌ نوشتن‌ مقالات‌ ادبی‌ و فلسفی‌ است‌ و حشرات‌ موذی‌ از دیوار کلبه‌ روی‌ کاغذ می‌افتند؛ تروتسکی‌ در دوران‌ بازداشت‌ کوتاهش‌ در ۱۹۱۷ در انگلستان‌ هنگامی‌ که‌ برای‌ نگهبانان‌ دربارة‌ تئوری‌ انقلاب‌ داد سخن‌ می‌دهد؛ تروتسکی‌ سوار بر اسب‌ در حالی‌ که‌ نور به‌ شیشه‌های‌ عینکش‌ می‌خورد و می‌درخشد و سربازان‌ و میلیشیاهای‌ از پای‌ درآمده‌ را به‌ جلوگیری‌ از پیشرفت‌ ارتش‌ سفید به‌ سوی‌ پتروگراد برمی‌انگیزد. شرحی‌ نیز دربارة‌ «کولاکها» در دهة‌ ۱۹۳۰ آمده‌ است‌ که‌ فراموش‌ نشدنی‌ است‌: «کولاکها تا خرخره‌ می‌نوشند در حالی‌ که‌ انبارها و طویله‌هایشان‌ را آتش‌ زده‌اند و پرتو آتش‌ دهکده‌ را روشن‌ کرده‌ است‌. مردم‌ از تعفن‌ گوشتهای‌ گندیده‌ و بخار ودکا و دود برخاسته‌ از شعله‌هایی‌ که‌ هستی‌ و اموالشان‌ را به‌ کام‌ فرو می‌برد و همچنین‌ از شدت‌ یأس‌ و بدبختی‌، به‌ حال‌ خفگی‌ افتاده‌اند.» و در پایان‌، سرانجام‌ صحنه‌ای‌ که‌ در آن‌ سیصدهزار مرد و زن‌ از برابر کالبدی‌ بیجان‌ برای‌ ادای‌ احترام‌ رژه‌ می‌روند و خیابانهای‌ شهر مکزیکو از ناله‌ و ندبه‌ به‌ لرزه‌ درآمده‌ است‌.

 امروز نیروی‌ خاص‌ تراژدی‌ در زندگینامه‌هایی‌ بدین‌ مقیاس‌ دارای‌ اهمیت‌ حیاتی‌ است‌. در اینجاست‌ که‌ به‌ کیفیات‌ ویژة‌ نمایشنامه‌های‌ تراژدی‌ ـ یعنی‌ کارهای‌ نمونه‌ و مشهود همگان‌ و ابعاد قهرمانی‌ و زهرخندهای‌ روزگار بر پیشگویان‌ و حق‌ در مقابل‌ حق‌ ـ برمی‌خوریم‌. از این‌ ویژگیها در رمان‌ خبری‌ نیست‌. ارزشهای‌ رمان‌، عمدتاً ارزشهای‌ طبقه‌ متوسط‌ و حاصل‌ درون‌ نگری‌ و مراجعه‌ به‌ نفس‌ است‌. اینگونه‌ کردارهای‌ قهرمانی‌ و حالتهای‌ سترگ‌ و فراموش‌ نشدنی‌ از نظر همروزگاران‌ ما در معرض‌ بدگمانی‌ است‌ و فقط‌ در نوشته‌ای‌ مانند کار سه‌لته‌ای‌ ۴۴  دویچر یا، به‌ وجهی‌ حاکی‌ از صبر بر مصائب‌، در زندگی‌ فروید ، اثر ارنست‌ جونز ۴۵ ، جان‌ می‌گیرد که‌ در آن‌، قهرمان‌ زنجیر شده‌ است‌ ولی‌ وجودی‌ آنچنان‌ عمیق‌ دارد که‌ از برکت‌ آن‌ به‌ پیروزی‌ می‌رسد (برای‌ ذکر نمونه‌هایی‌ دیگر در این‌ زمینه‌، همچنین‌ می‌توان‌ از  هنری‌ جیمز ، نوشتة‌ لئون‌ ادل‌ ۴۶ ، و  پروست‌ ، اثر جورج‌ پینتر ۴۷ ، و  زندگینامة‌ بوان‌ ۴۸  به‌ قلم‌ مایکل‌ فوت‌ ۴۹  نام‌ بُرد). وجود این‌ کتابها نشانة‌ تجدید حیات‌ زندگینامه‌ نویسی‌ به‌ مقیاسی‌ در حد عصر ملکة‌ ویکتوریاست‌، منتها با این‌ تفاوت‌ که‌ امروز زندگینامه‌نویس‌ به‌ ابزارهای‌ روانشناسیِ بعد از فروید و پژوهشهای‌ معاصر دسترسی‌ دارد و به‌ فنون‌ و دستاوردهای‌ رمان‌ نویسی‌ متکی‌ است‌.

 شکوه‌ و عظمت‌، حرکتهای‌ مستلزم‌ مایه‌ گذاشتن‌ از چیزی‌ بیش‌ از زندگی‌ خصوصی‌، آداب‌ و تشریفات‌ و سوز و گداز، همه‌ هنوز در میان‌ ما خواهان‌ دارد، ولی‌ این‌ خواست‌ غالباً سرکوب‌ می‌شود. ایراد ژان‌ آنویی‌ به‌ تراژدی‌ در  آنتیگون‌ ۵۰  بسیار آسیب‌ رسان‌ است‌ و با بیان‌ مردم‌ امروز مطابقت‌ نزدیک‌ دارد. ملاحظه‌ کنید:

 «از همه‌ گذشته‌، تراژدی‌ آرامش‌ بخش‌ است‌ چون‌ آدم‌ می‌داند که‌ دیگر امیدی‌ ـ این‌ امید لعنتی‌ ـ نیست‌... می‌داند که‌ کاری‌ از دستش‌ ساخته‌ نیست‌ جز اینکه‌ فریاد بزند ـ نه‌ اینکه‌ ناله‌ و شکایت‌ کند ـ نه‌، آنچه‌ را می‌خواسته‌ بگوید نعره‌ بزند.... و بی‌فایده‌: فقط‌ برای‌ اینکه‌ به‌ خودش‌ بگوید و به‌ خودش‌ عبرت‌ بدهد. در درام‌ آدم‌ تلاش‌ می‌کند برای‌ اینکه‌ امیدوار است‌ خلاص‌ شود که‌ کاری‌ رذیلانه‌ و به‌ خاطر فایدة‌ عملی‌ است‌. اما در تراژدی‌ این‌ کار، کاری‌ بی‌ اجراست‌. به‌ درد شاهان‌ می‌خورد.» ۵۱

 با اینهمه‌، جهان‌ شاهان‌ و انتقام‌ روزگار همچنان‌ هست‌، زیرا از جهت‌ عالم‌ تخیل‌ امکانی‌ ضروری‌ است‌ و برای‌ اینکه‌ کار هنری‌ صورت‌ قطعی‌ پیدا کند نیازی‌ است‌ ژرفتر و سرسختتر از آنچه‌ در نظریات‌ دموکراتیک‌ و مردمی‌ به‌ حساب‌ گرفته‌ می‌شود. در قرون‌ وسطا و عهد ملکة‌ الیزابت‌  ] اول‌ [  رسم‌ بود که‌ می‌گفتند هنگامی‌ که‌ قهرمان‌ داستان‌ زمین‌ می‌خورد و از پای‌ درمی‌آید، آسمان‌ سیاه‌ می‌شود و شب‌ جای‌ روز را می‌گیرد و ستارگان‌ دنباله‌دار در آسمان‌ پدید می‌آیند و از گردش‌ روزگار و دگرگونی‌ احوال‌ خبر می‌دهند. این‌ اعتقاد مرسوم‌ که‌ روح‌ تراژدی‌ در آن‌ خلاصه‌ شده‌، هنوز معنایی‌ را که‌ داشته‌ از دست‌ نداده‌ است‌. همة‌ شهر از برابر تابوت‌ تروتسکی‌ برای‌ ادای‌ احترام‌ می‌گذرند: مرگ‌ بزرگان‌ و نامداران‌ غیر از مرگ‌ کهتران‌ است‌.  ] مرگ‌ چنان‌ خواجه‌ نه‌ کاری‌ است‌ خُرد [ .

 

 پانوشت‌ها:

 * این‌ مقاله‌ ترجمة‌ نوشته‌ زیر است‌:

 George Steiner. “Trotsky  and the Tragic Imagination, Language and Silence, pp. 316-332.

 همة‌ حواشی‌ از مترجم‌ است‌.

 ۱٫  N.N. Yudenich  (۱۸۶۲ ـ ۱۹۳۳)، سردار روس‌ که‌ به‌ فرماندهی‌ بخشی‌ از سپاهیان‌ روسیه‌ از استونی‌ با قوای‌ بلشویک‌ وارد جنگ‌ شد و شکست‌ خورد.

 ۲٫  Petrograd . نام‌ سابق‌ لنینگراد بعدی‌ و سن‌ پطرزبورگ‌ اسبق‌ و کنونی‌.

 ۳٫  A.V. Kolchak  (۱۸۷۴ ـ ۱۹۲۰). دریاسالار روس‌ که‌ پس‌ از انقلاب‌ اکتبر ارتشی‌ ضدانقلابی‌ به‌ نام‌ ارتش‌ سفید در سیبریه‌ تشکیل‌ داد ولی‌ از بلشویکها شکست‌ خورد و دستگیر و تیرباران‌ شد.

 ۴٫  A.L. Saint-Just  (۱۷۶۷ ـ ۹۴) از رهبران‌ تندرو و یاران‌ روبسپیر در انقلاب‌ کبیر فرانسه‌ که‌ با او اعدام‌ شد.

 ۵٫  Kronstadt . بندری‌ در جزیرة‌ کوتلین‌ در خلیج‌ فنلاند و مهمترین‌ پایگاه‌ دریایی‌ روسیه‌ تزاری‌ در دریای‌ بالتیک‌. در مارس‌ ۱۹۲۱ پرسنل‌ دریایی‌ شوروی‌ در آن‌ بندر بر حکومت‌ کمونیستی‌ شوریدند. سربازان‌ شوروی‌ پس‌ از چند روز بمباران‌ شدید سرانجام‌ بر شورشیان‌ پیروز شدند و قیام‌ آنان‌ را با بیرحمی‌ سرکوب‌ کردند.

 ۶٫ monistic instrument.

 ۷٫ Eteocles.

 ۸٫  Seven Against Thebes  تراژدی‌ اثر آیسخولوس‌ (۵۲۵ ـ ۴۵۶ ق‌. م‌.) نمایشنامه‌نویس‌ نامدار یونانی‌.

 ۹٫  E.H. Carr  مورخ‌ معاصر انگلیسی‌.

 ۱۰٫  M.F.M.I. Robespierre  (۱۷۵۸ ـ ۱۷۹۴) رهبر تندرو و بانی‌ حکومت‌ وحشت‌ در انقلاب‌ کبیر فرانسه‌ که‌ سرانجام‌ اعدام‌ شد.

 ۱۱٫  G.J. Danton  (۱۷۵۹ ـ ۱۷۹۴). یکی‌ از رهبران‌ انقلاب‌ کبیر فرانسه‌ که‌ با وجود تندروی‌ با روبسپیر از در مخالفت‌ درآمد و اعدام‌ شد.

 ۱۲٫ Zimmerwald Programme.

 ۱۳٫ W.B. Yeats, Deirdre  .

 ۱۴٫ Isaac Deutscher, The Prophet Outcast .

 ۱۵٫  Niobe . زنی‌ در اساطیر یونانی‌ که‌ آپولون‌ پسران‌ او را کشت‌ و آرتمیس‌ دخترانش‌ را و او از بس‌ نالید و گریست‌، زئوس‌، خدای‌ خدایان‌، او را به‌ تخته‌ سنگی‌ تبدیل‌ کرد که‌، با اینهمه‌، باز از آن‌ اشکهای‌ او به‌ صورت‌ چشمة‌ آبی‌ فرو می‌ریخت‌. وصف‌ او در نوشته‌های‌ هومر ( ایلیاد ) و اویدیوس‌ ( مسخ‌ ) و دیگران‌ آمده‌ است‌ و آیسخولوس‌ و سوفوکلس‌ تراژدیهایی‌ بر پایة‌ سرگذشت‌ او نوشته‌اند تا نشان‌ دهند که‌ خوشبختی‌ آدمی‌ چقدر ناپایدار است‌ و کسی‌ که‌ مغرور و از اطاعت‌ خدایان‌ غافل‌ شود، ناگزیر به‌ کیفر می‌رسد.

 ۱۶٫ Zina

 ۱۷٫ Leon (Lyova)

 ۱۸٫ Sergei

 ۱۹٫  Ovidius  (۴۳ ق‌. م‌. تا ۱۷ میلادی‌). شاعر رومی‌.

 ۲۰٫  A.I. Herzen  (۱۸۱۲ ـ ۱۸۷۰). نویسندة‌ روسی‌.

 ۲۱٫ Ogarev

 ۲۲٫ Prinkipo

 ۲۳٫ My life  .

 ۲۴٫ History of the Russian Revolution

 ۲۵٫  Verst . هر ورست‌ تقریباً برابر با یک‌ کیلومتر است‌.

 ۲۶٫ Irkutsk

 ۲۷٫ Gnyedich

 ۲۸٫ تروتسکی‌ یهودی‌ و نام‌ اصلی‌ او لایب‌ داویدویچ‌ برونشتاین‌ بود.

 ۲۹٫  T. Carlyle  (۱۷۹۵ ـ ۱۸۸۱). مورخ‌ و نویسندة‌ اسکاتلندی‌.

 ۳۰٫  L.R. Duc de Saint Simon  (۱۶۷۵ ـ ۱۷۵۵). سردار و سیاستمدار فرانسوی‌ که‌ خاطرات‌ او مشهور است‌.

 ۳۱٫ Kerensky, Lieber, Cheraov, Tseretelli.

 ۳۲٫ Miliukev

 ۳۳٫  R. Poincarإ  (۱۸۶۰ ـ ۱۹۳۴). سیاستمدار فرانسوی‌ و رئیس‌ جمهور فرانسه‌ از ۱۹۱۳ تا ۱۹۲۰٫

 ۳۴٫ E. Canetti

 ۳۵٫  Cassandra . در اساطیر یونانی‌، دختر پریاموس‌، شاه‌ ترویا، که‌ آپولون‌ به‌ او نیروی‌ پیشگویی‌ داد ولی‌ چون‌ او حاضر نشد با آپولون‌ همبستر شود، آن‌ ایزد از سر خشم‌ و رنجش‌ کاری‌ کرد که‌ هیچ‌ کس‌ پیشگوییهای‌ او را، با وجود صحت‌، باور نکند.

 ۳۶٫ این‌ سخنان‌ در تراژدی‌ بزرگ‌ آگاممنون‌، اثر آیسخولوس‌، از دهان‌ کاساندرا بیرون‌ می‌آید که‌ پس‌ از نابودی‌ ترویا به‌ اسارت‌ برده‌ شده‌ است‌ و پیش‌بینی‌ می‌کند که‌ شهبانو کلوتمنسترا، همسر آگاممنون‌، شاه‌ بزرگ‌ یونانیان‌، او را خواهد کشت‌.

 ۳۷٫ Plutocrats

 ۳۸٫  H. Brدning  (۱۸۸۵ ـ ۱۹۷۰). سیاستمدار آلمانی‌ و رهبر جناح‌ میانه‌رو در پارلمان‌ آن‌ کشور در ایامی‌ که‌ هیتلر در تلاش‌ دست‌ یافتن‌ به‌ قدرت‌ بود.

 ۳۹٫ Thaelmann

 ۴۰٫  P. Nettl  کتاب‌ او دربارة‌ روزا لوکزامبورگ‌ در مجلة‌  نگاه‌ نو  در مقاله‌ای‌ به‌ قلم‌ هانا آرنت‌ و به‌ ترجمه‌ همین‌ مترجم‌، موضوع‌ بحث‌ مبسوط‌ بود.

 ۴۱٫ داستان‌ آتروئوس‌ و فرزندان‌ و نواده‌های‌ او دراز و پیچیده‌ است‌ و اینجا تنها به‌ ذکر مجملی‌ از آن‌ بسنده‌ می‌کنیم‌. آتروئوس‌، شاه‌ آرگوس‌، به‌ انتقام‌ خیانتی‌ که‌ برادرش‌ به‌ او کرده‌ بود، برادرزاده‌های‌ خود را کشت‌ و به‌ نفرین‌ برادر گرفتار شد. بقیه‌ قضایا از بعد از پایان‌ جنگ‌ ترویا تا کشته‌ شدن‌ پسر بزرگ‌ آتروئوس‌، آگاممنون‌ شاه‌ بزرگ‌ یونانیان‌، به‌ دست‌ همسر خیانتکارش‌ و قتل‌ همسر خیانتکار به‌ دست‌ پسرش‌، اورستس‌، و و… در سه‌ نمایشنامة‌ جاودان‌ آیسخولوس‌ که‌ مجموعاً به‌  اورستیا  معروف‌ است‌، حکایت‌ شده‌ است‌.

 ۴۲٫ Volgograd

 ۴۳٫  Kulaks  کشاورزان‌ ثروتمندتر یا خرده‌مالکان‌ روسی‌ که‌ با اشتراکی‌ شدن‌ مزارع‌ مخالف‌ بودند و بیرحمانه‌ در رژیم‌ استالین‌ به‌ دست‌ کمونیستها سرکوب‌ و از هستی‌ ساقط‌ شدند.

 ۴۴٫ triptych.

 ۴۵٫ Ernest Jones, Life of Freud .

 ۴۶٫ Leon Edel, Henry James  .

 ۴۷٫ George Painter, Proust .

 ۴۸٫  A. Bevan  (۱۸۹۷ ـ ۱۹۶۰). سیاستمدار انگلیسی‌ و از چهره‌های‌ ممتاز حزب‌ کارگر.

 ۴۹٫ Michael Foot.

 ۵۰٫ J. Anouilh, Antigone .

 ۵۱٫ این‌ قطعه‌ در اصل‌ به‌ فرانسه‌ نقل‌ شده‌ بود. در ترجمه‌ آن‌ را به‌ فارسی‌ برگرداندیم‌

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 19:11  توسط محمد شفیعی مقدم  | 

 

گل رنج‏هاى کُهن‏

(برگزیده مقالات درباره شاهنامه فردوسى)

نوشته دکتر جلال خالقى مطلق‏

به کوشش على دهباشى‏

نشر ثالث – تهران‏

چاپ دوم ۱۳۸۸

ز گیتى دو چیز است جاوید و بس‏

دگر هر چه باشد نماند به کس‏

سخن گفتنِ نغز و کردارِ نیک‏

بماند چنان تا جهان است ریگ‏

ز خورشید و از آب و از باد و خاک‏

نگردد تبه نام و گفتار پاک‏

سخن را از گفتار نغز حکیم طوسى، فردوسى آغاز کردم، چرا که هر چه بر زبان قلم آید پاکى و جان بخشى کلام حکیم را ندارد. او که ستایش‏گر خرد و راستى است. مجموعه گل رنج‏هاى کهن بخشى از مجموعه مقالات گرانقدر دکتر جلال خالقى مطلق درباره شناخت حکیم طوس است و شاهنامه او. چه خوشبخت کسى که عمرى را با اندیشه و کلام این بزرگ‏مرد دمساز بوده است. هیچ کس در ایران و جهان سراغ نداریم که نزدیک به چهل سال جز دکتر جلال خالقى با حکیم و آثار گرانقدر او دمساز شده باشد. دکتر خالقى هنگامى که در سخنرانى شیوا و دلپذیر خود در دایرةالمعارف گفت: «من به اندازه‏اى در کار شاهنامه غرق بودم که کنار دستم متوجه نشدم که فرزندانم چگونه و چه‏وقت رشد کرده‏اند.» اشک از دیدگان همه حاضرین جارى شد. راستى چه افتخارى از این بالاتر که آدمى عمرى را بر سر یک عقیده بماند و به پافشارى خود در آن کار افتخار کند. تلاش‏هاى چهل ساله دکتر خالقى را باید در مجموعه مقالات و تحقیقات او درباره  فردوسى و شاهنامه دید و بهره‏بردارى از این مقالات را راهنماى خود قرار داد، زیرا تحقیقات او درباره حکیم طوس خواننده را هر روز شیفته‏تر به فردوسى و شاهنامه او مى‏کند.

محمد گلبن

مجموعه مقالاتى که زیر عنوانِ گل رنج‏هاى کهن تدوین گردیده عبارتند از :

۱-     حماسه‏سراى باستان، ۲٫ یکى داستان است پر آب چشم، درباره موضوع نبرد پدر و پسر، (به یاد روانشاد مجتبى مینوى) ۳٫ شاهنامه و نخستین انسان ۴٫ پاسداران دژ پترا، ۵٫ معرفى قطعات الحاقى شاهنامه، ۶٫ نفوذ بوستان در برخى از دسنویس‏هاى شاهنامه، ۷٫ بار و آئین آن در ایران، ۸٫ ببر بیان (رویین تنى و گونه‏هاى آن)، ۹٫ دسنویس شاهنامه (فلورانس)، ۱۰٫ سرگذشت زبان فارسى، ۱۱٫ رسم خط شاهنامه، ۱۲٫ معرفى سه قطعه الحاقى شاهنامه، ۱۳٫ یادداشت‏هاى افزوده.

در مجموعه فوق سیزده مقاله از تحقیقات آقاى دکتر خالقى در موضوعات یاد شده آمده که هر یک از این نوشته‏ها گوشه‏اى از موضوعات شاهنامه و زندگانى حکیم را روشن کرده است.

«تاکنون درباره شاهنامه و فردوسى کتاب‏ها و مقالات بسیارى به فارسى و سایر زبان‏ها نوشته شده است که تنها کتابشناسى آنها خود کتاب عظیمى است.

از سال ۱۳۱۳ که جشن هزاره فردوسى در تهران و طوس برگزار شد، دوره جدیدى  دکتر جلال خالقى مطلق‏ در شناخت شاهنامه و فردوسى آغاز شد و در طى این سال‏ها کتاب‏ها و مقالات متعددى از سوى محققان و استادان ادب فارسى و شاهنامه‏شناسان منتشر شده است. اما هنوز ابهام‏ها و نکته‏هاى بسیارى درباره شاهنامه و فردوسى مانده است که باید گفته و نوشته شود.

از میان گروه استادان و شاهنامه شناسان در دوران معاصر دکتر جلال خالقى مطلق جایگاه ویژه‏اى دارد. نام دکتر خالقى با شاهنامه و فردوسى پیوند خورده است. او متجاوز از چهار دهه است که عمر و زندگى خود را بر سر تصحیح متن تازه‏اى از شاهنامه نهاده است.

آرزوى شیفتگان ادبیات فارسى این بوده و هست که متنى انتقادى از شاهنامه در اختیار داشته باشند. این آرزو در ادامه تلاش استادان ادب فارسى به کوشش و ایثار و همت مردانه دکتر خالقى رو به انجام است. دکتر خالقى به شاهنامه و فردوسى عشق مى‏ورزد و بر سر این عشق زندگى خود را نثار کرده است[۱].» دکتر خالقى در «سرسخن» کوتاه خود بر گل رنج‏هاى کهن آورده است: «تنها اندک شمارى از آفریده‏هاى جاویدان دانش و ادب و هنرند که گلستانى همیشه خوش و کاخى بى‏گزند از باد و باران‏اند. بسیارى دیگر چه بسا در همان هنگام پیدایش کهنه شده‏اند و یا کمى دیرتر فراموش مى‏شوند و نهایت در حاشیه‏اى از تاریخ از آنها یاد مى‏گردد. این آثار همان گل‏هاى پنج روز و شش‏اند که بهره باغبان سرانجام جز دامنى خار و خاشاک نیست و بر لب او این مصراع شاهنامه:

گُل رنجهاى کهن گشته خار

دکتر جلال خالقی مطلق

همچنین آنچه خوانندگان در این مجموعه مى‏خوانند گل رنج‏هاى کهن است که اگر یکسره خار نگشته چیزى نیز به پژمردن و خاشاک گشتن آنها نمانده است. از این رو با وجود پیشنهاد برخى از دوستان به انتشار برگزیده‏اى از مقالات نگارنده که در نشریات درون و برون کشور به چاپ رسیده بود او این نوشته را ارج انتشار جداگانه نمى‏دید و به راستى اگر همکارى و پشتکار دوست گرامى آقاى على دهباشى نبود، نگارنده خود هیچگاه به این کار دست نمى‏زد. اکنون با سپاس از دوستى‏ها و مهربانى‏هاى ایشان این برگ سبز را به پیشگاه خوانندگان پیشکش مى‏کنم. امید آن که در آنها هنوز نکته‏اى تازه یافت شود و گل رنجهاى کهن یکسره خار نگشته باشد. جلال خالقى مطلق. هامبورگ نوروز، ۱۳۷۱»

پیش از این نیز دکتر خالقى مجموعه سخن‏هاى دیرینه که مقالاتى است درباره شاهنامه و فردوسى منتشر شده است.

(بخارا ۷۳-۷۲، مهر ـ دی ۱۳۸۸)


[۱] – على
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 19:0  توسط محمد شفیعی مقدم  | 


ضياء موحد  گروه : علوم انساني      رشته : فلسفه      گرايش : منطق جديد      محل تولد : اصفهان      تاريخ تولد : 1321
 خلاصه : دكتر ضيا موحد در سال 1321 در اصفهان متولد گرديد. و در همان شهر تحصيلات ابتدائي و متوسطه ي خود را به پايان برد و براي ادامه تحصيل در رشته فيزيك وارد دانشگاه تهران شد. وي پس از اخذ مدرك هاي ليسانس و فوق ليسانس براي تكميل تحصيلات خود راهي انگلستان شد و پس از مدتي با دكتراي فلسفه و منطق به ايران بازگشت. و عضويت هيات علمي وزارت علوم در آمد. و بتدريج به عضويت مراكزي چون مركز اسناد و مدارك علمي، انجمن حكمت و فلسفه ايران وكميته كنگره منطق و ... در آمد. و در حين انجام وظايف محوله، به تاليف و مطالعه مي پرداخت كه حاصل آن چندين مقاله و كتاب به زبان فارسي و انگليسي است كه مشهورترين آنها كتاب « درآمدي به منطق جديد» است كه در سال 1369 جايزه كتاب برگزيده را ازآن اخذ كرد. دكتر موحد همچنان پرتلاش و پراميد به فعاليت خودرا ادامه مي دهد. (1382)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 17:58  توسط محمد شفیعی مقدم  | 

نوکر = کسی‌ که‌ به‌ تازگی‌ کر شده‌ باشد. یا کر نوین‌.

دست‌ در کار = هنگامی‌ که‌ پا در کار نباشد.

دستکاری‌ = دستی‌ که‌ کاری‌ باشد.

کار دستی‌ = کاری‌ که‌ با پا نتوان‌ انجام‌ داد.

دستمال‌ = دستی‌ که‌ تمایل‌ به‌ مالیدن‌ دارد.

نصرت کریمی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 17:51  توسط محمد شفیعی مقدم  | 

Your image is loading...

دولت‌آبادی ، نویسنده‌ای از تبار بیهقی

نویسندگانی هستند که شاید منتقدان بتوانند، و به یقین می‌­توانند، به نقّادی چند و چونِ آثارشان بنشینند، اما در جایگاه و موقعیت آنها در ادبیات داستانی جایی برای چند و چون نمی‌یابند. محمود دولت‌­آبادی، بی‌گمان، یکی از این نویسندگان است. منتقدان ادبی می‌­توانند در بابِ فراز و فرود آثارش بحث‌های فراوان کنند، اما همگان بی‌شبهه پذیرفته­اند و می‌پذیرند که دولت­آبادی در ادبیات داستانی ایران یکی از بی‌­همتایان است.

اغراق نیست اگر بگوییم که سیمای مردم ایران، به‌ویژه خطۀ خراسان، چنان دقیق و زنده در داستان‌های او توصیف می­شود که برای همیشه در دل و جان مخاطبی نقش می‌بندد که شاید هرگز به این خطه سفر نکرده باشد. باز هم اغراق نیست که بگوییم نسل­ها با کلیدر و جای خالی سلوچ او بزرگ شده‌اند و می‌شوند. چه کسی می‌تواند بلقیس، شیرو، مارال، گل‌محمد، مِرگان، عبدوس و…، این فرزندگان قامت برافراشته‌ی دولت‌آبادی را از یاد ببرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 17:46  توسط محمد شفیعی مقدم  | 

نام داستان: چه معني دارد كه دسته‌اي توي يك مملكت دور افتاده، سرباز مملكت شما را بگيرند، به گلوله ببندند، از خودرو بيرون بكشند و بعد توي خاك بغلتانند و مثله‌‌اش كنند

 

 

مردي‌ست كه مدام وحشت‌زده بود. نگران و بي‌‌قرار بود. اين حس‌ها براي مرد بيگانه بود. هرگز چنين ملال نامحسوسي را تجربه نكرده بود، اما اين حس يك سالي مي‌شد كه دست از سرش برنمي‌داشت. گاهي وقت‌ها خيلي راحت دور و اطراف خانه قدم مي‌زد و سردرنمي‌آورد كه چرا بي‌قرار است. هوا صاف و آفتابي بود و همه چيز مرتب، اما مدام بي‌تابانه قدم مي‌زد. مي‌نشست كه كتابي بخواند بعد تندي بلند مي‌شد، فكر مي‌كرد، لازم است به جايي تلفن كند. وقتي سراغ تلفن مي‌رفت، متوجه مي‌شد كه لازم نيست به جايي تلفن كند، اما چيزي هست كه بايد برود دم پنجره و وارسي كند. لازم بود چيزي را در حياط تعمير كند. لازم بود با ماشين به جايي برود، لازم بود به سرعت بدود. آن روز صبح عكس را توي روزنامه ديده بود. عكس جنازه‌ي سرباز را كه حالا زير نفربر بود. يونيفورمش آفتاب‌خورده بود و خودش هم، تاقباز و پوتين‌هايش از شدت آفتاب رنگ‌باخته و سفيد شده بود. در حالي‌كه او توي خانه‌اش راحت لم داده بود و توي ليوان سنگين گنده‌اي آب پرتقال مي‌نوشيد و عكس رنگي مرد مرده را تماشا مي‌كرد. عكس باعث شد توي تنهايي و خلوت خانه‌اش هاق بزند. عكس را خوب نگاه كرد تا ردي از خون ببيند- سرباز كجاش گلوله خورده بود؟ خوني به چشم نمي‌آمد. ورق زد، سعي كرد جلوتر برود، نشد، برگشت سراغ عكس و نگاه كرد ببيند از شهروندان كشور دوردست هم توي عكس هستند يا نه. نبودند. بلند شد. دودي را ديد كه از كارخانه‌‌اي در دوردست افق به سمت راست موج برمي‌داشت. نمي‌دانست چرا آشفته‌ است؟ حس مي‌كرد تيپا خورده، لختش كرده‌اند و اموالش را برده‌اند و به خودش دست‌درازي كرده‌اند. اگر سرباز توي مملكت خودش كشته مي‌شد و مثله‌اش مي‌كردند، اين‌قدر حالش بد نمي‌شد. وقتي مي‌شنيد كه دو قطار تصادم كرده‌اند يا خانواده‌اي با ميني‌وَن خود توي درياچه‌ي زمستاني ميسوري غرق شده‌اند، چنين حسي نداشت. اما اين قضيه در بخش ديگري از جهان بود، اين سرباز را از توي ماشين بيرون كشيده‌اند، اين سرباز تك، اين جسم مرده‌ي بي‌خون كه زير نفربر در خاك غلتيده بود، چرا او را به اين حال انداخته بود اين تصوير، چرا اين‌قدر قضيه را شخصي مي‌ديد؟ مرد حالا  مرتب توي خانه همين حس را دارد. حس مي‌كند سوراخش كرده‌اند، پيچيده‌اند و خشكش كرده‌اند. چشم‌هايش از بس توي تاريكي زل زده درد‌ مي‌كند. مرد دود كارخانه را تماشا مي‌كند و هر چند كارهاي زيادي مانده كه مي‌توانست به آنها بپردازد، هيچ كدام را انجام نمي‌دهد.

 

Dave Eggers: What it Means When a Crowd in a Faraway Nation Takes a Soldier Representing Your Own Nation, Shoots Him, Drags Him from His Vehicle and Then Mutilates Him in the Dust


نویسنده: دِيـوْ اِگرز/ برگردان اسدالله امرایی
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 17:54  توسط محمد شفیعی مقدم  | 

"از یادداشت‌های یک کتابدار"

من مسئول خرید بخش 800 کتاب‌خانه‌ی سنت‌سوفیا هستم. یعنی خرید همه‌ی کتاب‌های مربوط به شعر و ادبیات و نمایش و... به جز رمان به عهده‌ی من است. وقتی سال گذشته این مسئولیت به من واگذار شد انگار که دنیا واگذار شده بود. خرید صدها کتاب مورد علاقه‌ام و کلن کنترل خرید بخش ادبیات احساس خوشایند و هیجان‌انگیزی بود. درست در بحبوحه‌ی جنگ در عراق و افغانستان و داغی بازار ادبیات خاورمیانه و تحت‌الشعاع قرارگرفتن هندی‌ها، و شاید حتا کوئتزی و ایشی‌گورو و ایزابل آینده و کورمک مک‌کارتی، و حتا کتابهای پرفروش در لیست روزنامه‌ها و برنامه‌های تلویزیونی. درست در زمانی که دیگر نمی‌شد فهمید این کتاب‌ها به خاطر ادبیات خوانده می‌شوند یا به خاطر جنگ، یا به خاطر شناخت ایرانی‌ها و افغان‌ها و عرب‌ها و...؟  

وقتی خانم مندرفیلد روبرویم ایستاد و خودش را معرفی کرد، در یکی از آن روزهایی بود که حسابی غرق در منابع اینترنتی و کاتالوگ‌هایم بودم و مشغول خواندن نقد و موضوع و انتخاب و سفارش کتاب. هر روز تعدادی از کتاب‌هایی که سفارش ‌داده بودم می‌رسید و بوسیله‌ی کتاب‌چین‌ها روی قفسه‌ها قرار می‌گرفت و با دقت و از نزدیک مراقب بودم که ببینم کدام‌ کتاب‌ها بیشتر از همه قرض گرفته و خوانده می‌شوند تا هم با روحیه‌ی ادبی مراجعه‌کنندگان بیشتر آشنا بشوم و هم بودجه ی خریدم را تنظیم کنم.

پیش از این هیچ‌وقت خانم مندرفیلد را ندیده بودم. او زن مسن و آراسته‌ای بود. به نظرم حداقل هشتادسال را داست. دستش را دراز کرد و خودش را معرفی کرد.

"من بتی مندرفیلد، همسر مرحوم جان مندرفیلد هستم."

دستم را دراز کردم پرسیدم چه کمکی می‌توانم انجام بدهم. یک دستش رفت توی کیفش که روی میزم گذاشته بود و و با دست دیگرش به "اتاق ساکت" (ما واقعن این اتاق شیشه‌ای را ساکت نام گذاشته بودیم نه اتاق مطالعه.) در گوشه‌ی آن طرف کتاب‌خانه اشاره کرد. دسته‌چکش را از کیفش بیرون آورد:

"شوهر مرحومم سال‌های زیادی رو در اون اتاق کتاب خوند. تمام روزها از صبح تا وقتی که کتابخونه تعطیل می‌شد."

"واقعن؟!"

"واقعن. شما حتمن اونو ملاقات کرده بودید؟"

"نه متاسفانه. من پنج ساله که تو این کتاب‌خونه کار می‌کنم. تقریبن بیشتر مراجعه کننده‌هارو می‌شناسم..."

"منم متاسفم. من هیچ‌وقت باهاش نمی اومدم. خودش می خواست که تنها بیاد. اما به من می‌گفت که اون‌جا تو اون اتاق می‌شینه و مطالعه می‌کنه."

واقعن برایم عجیب بود که طی پنج سال گذشته متوجه نشده باشم که پیرمردی هر روز در آن اتاق نشسته باشد و من متوجه نشده باشم. دیده بودم کسانی‌ را که چند روزی مرتب می‌آمدند، می‌نشستند آن‌جا و مطالعه می‌کردند و حتا بعد از فاصله‌ای چند هفته‌ای دوباره بر می‌گشتند، و من همیشه به یاد می‌آوردم که آن‌ها قبلن هم اینجا بوده‌اند. بیشتر شاگرد مدرسه‌ای‌هایی را که در آن اتاق درس می‌خواندند را هم دیده بودم و می‌شناختم. اصلن اتاق برای همین شیشه‌ای بود و کلیدش توی یکی از کشوها تا کارمندان کتاب‌خانه بتوانند بر آن کنترل داشته باشند.

خانم مندرفیلد خیلی باعث خجالت من نشد و همان‌طور که مشغول نوشتن در دفترچه‌ی چکش بود ادامه داد:

"به هرحال... جان هفته‌ی پیش درگذشت. من می‌خوام مبلغی رو به عنوان اعانه برای خرید کتاب به کتاب‌خونه اهدا کنم."

چک را به طرف من دراز کرد. گرفتم و به آن نگاه کردم. 500 دلار بود. اظهار تاسف و تشکرم را قطع کرد و گفت به شرطی که کتاب‌هایی که می‌خرم همه پیرامون موضوع مورد علاقه‌ی آقای مندرفیلد باشد.

"حتمن... موضوع مورد علاقه‌ی همسرتون چی بود؟"

"جنگ دوم جهانی، می‌خوام همه‌ی کتاب‌ها در مورد جنگ دوم جهانی باشه."

نفسی کشیدم و گفتم:

"حتمن همین‌طور خواهد بود. حتمن همین‌کارو می‌کنم."

خانم مندرفیلد خیلی موقرانه تشکر و خداحافظی کرد. ظرف دو سه هفته لیستی از کتاب‌هایی که در مورد جنگ جهانی دوم نوشته شده بود تهیه کردم. در طول این مدت دو چک دیگر از طریق پست و از طرف دیگر افراد خانواده‌ی مندرفیلد به دستم رسید. مجموعن 1500 دلار. دو چک جدید از طرف فرزندانش بود. وقتی لیست کامل شد به خانواده ی مندرفیلد تلفن کردم و از آن ها خواستم که اجازه بدهند لیست را برایشان بفرستم تا به آن نگاهی بیندازند و هرکدام را که می‌خواهند برایم علامت بزنند. خانم مندرفیلد و فرزندانش قول دادند که یکی از همین روزها به کتاب‌خانه بیایند تا با هم بنشینیم و کتاب‌ها را انتخاب کنیم. یک ماهی گذشت و هیچ کس نیامد. دوباره تلفن کردم. خانم مندرفیلد از من خواست که خودم هرکتابی را که می‌خواهم انتخاب کنم و تا زمانی که کتاب‌ها مربوط به جنگ جهانی دوم باشند هیچ فرقی نمی‌کند.

کتاب‌ها را به تدریج خریدم  و روی قفسه‌هایی که به خوبی قابل دید باشد جای دادم و پلاکی طلایی با این مضمون که این مجموعه به یاد جان مندرفیلد و اهدایی خانواده‌اش است، میان آن ها گذاشتم. بعد با شوق بسیار به خانواده‌ی مندرفیلد خبر دادم که غرفه‌ی مندرفیلد آماده است و اگر مایلند می‌توانند برای دیدنش به کتاب‌خانه بیایند.

 

مدتی بعد خانم مندرفیلد با آراستگی تمام بدون حضور بچه‌هایش روبروی غرفه ایستاد. کمی نگاه کرد و بعد دستش را به طرف من دراز کرد و گفت که کارم بسیار عالی بوده و او خیلی خوشحال است. باز هم تشکر مرا قطع کرد و گفت:

"وقتی جان از جنگ برگشت و تا زمانی که از دنیا رفت هرگز کلمه ای راجع به جنگ با ما حرف نزد. حتا یک کلمه. حتا وقتی با اصرار و التماس می گفتم: "چیزی بگو!" و این را خالی از نشانه ای از هر گونه احساسی گفت.

کتاب‌خانه‌ی سنت سوفیا حالا با اعانه‌های دائمی خانواده ی مندرفیلد یکی از کاملترین مجموعه‌های راجع به جنگ جهانی دوم  را دارد. 940 کم کم دارد جای کتاب‌های دیگر را تنگ می‌کند.

سپتامبر
2010

نویسنده : سودابه اشرفی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 17:51  توسط محمد شفیعی مقدم  | 

یک شعر


آویزان زنگ‌های مسکوت

 

و خیابان‌ها ی خون‌بس

 

لخته

 

 لخته

 

می‌ریزم

 

گوشم  زنگ می‌زند

دو خط موازی

و مرگ از پیراهنم

قطار  قطار  می‌آویزد      سوت!

باد بوی حالاهایم را برده

که به آخر درخت رسیده‌ام   صلیب

 و از شانه‌ی کفش‌دوزک‌ها

شتک‌های سرخ می‌چینم!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 17:47  توسط محمد شفیعی مقدم  | 

بازپروری خاطرات


هیچ چیز نمی‌تواند مرا یاد خودم بیندازد

نه این بازی فکری

نه بوی آب طالبی

و نه حتی میز کوچکی که خودم شکسته‌ام

پنجره باز است

مجتمع تجاری روبروبه جای من نفس می‌کشد

بوی خون تازه

لاشه‌های تمیز

و قصابی با چشم‌های رنگی مهربان

امروز آخر هفته است

بالش‌های نرم را حراج کرده‌اند

- به مجتمع تجاری پارس خوش آمدید

با محصولات جدید ما آشنا شوید

با ما آشنا شوید

امروز آخر هفته است

و تو به خاطر خاطره‌ای که از خودت نداری

چرخ می‌زنی

روی دنده‌های بی شمار خودت می‌غلتی

سه دو یک

شروع دوباره است

باید به یاد بیاوری

- باید به یاد بیاوری این صندل‌های قرمز و نرم را از کجا دزدیده‌ای

آخرین بار کی از خودت خداحافظی کردی

عضلاتت را شل کن و به انقباض ماهیچه‌هایت توجه نکن

پنجاه و پنج بار بگو

آرامش ارامش آرامش

تو هیچ کس را نشکسته‌ای

عضلات بیهوده‌ات را شل کن

پنجره باز است.

شاعر: فرزانه قوامی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 17:46  توسط محمد شفیعی مقدم  | 


یک عصر پاییزی

 

سوار بر اتوبوس

از دهکده‌ها می‌گذریم

عبور می‌کنیم از کنار خدا

نمی‌ایستیم

 

چه قدر خسته‌ام

از راه نرفتن

از نشسته به مقصد رسیدن

 

 

 

نیمه شبی دیگر

 

شب به خیر خورشید

با دوچرخه در شهر می‌گرد

از بلندی زینش که به پشت‌بام خانه‌ها می رسد

و از کوتاهی مسافت‌ها

          حیرت نمی کنم

از حضور فرشتگان که لبخند می‌زنند مدام

و از غیبت ناکسان

          حیرت نمی‌کنم

 

پیش از طلوع خورشید

دوچرخه را بر درختی تکیه می‌دهم

بیدار می‌شوم

و با بُهتی مأنوس

سوار بر صندلی چرخ دار

          می‌رانم خود را

          تا نیمه شبی دیگر

 

 

 

تلگرام فوری

 

تلگراف‌چی پیر

لبخند بر لب

از تلگراف‌خانه بیرون زد

سوار درشکه شد

و پیش از رسیدن به خانه‌ی بیل گیتس1

یک بار دیگر

          تلگرام را خواند

          در گوش اسب‌ها

شاعر: واهه آرمن

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 17:45  توسط محمد شفیعی مقدم  |